X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل






















عطر بهشت مادری

مادر که می شوی گویی بهشتی فراروی داری که تا ابد از عطر بهاری اش سرمست خواهی بود

من و فسقلی ۱۷ هفته رو به لطف خدا پشت سر گذاشتیم و وارد هفته 18 ام شدیم خداروشکر... خستگی و بی حوصلگی که گاهی (نه همیشه!) حالت تهوع هم چاشنیش میشه هنوز کم و بیش ادامه داره و بطور کامل دست از سرم برنداشته و بیشتر این حالات بد رو از صبح تا ظهر دارم البته بعضی روزها هم کلا خوبم خلاصه نمیدونم کی بطور کامل حالم خوبه خوب میشه تا لذت کامل رو از این دوران زودگذر ببرم. هی منتظر ماه چهارم بودم که دوران پادشاهیِ بارداری شروع میشه و حالات بد برطرف میشن ولی زهی خیال باطل دیگه دارم وارد ماه پنجم میشم ولی هنوز هم بی رمقم و اصلا از غذا درست کردن لذتی نمی برم البته بیشتر مواقع سعیم بر اینه که شارژ باشم و روحیه مو ازدست ندم. اصلا دوست ندارم آه و ناله کنم درکل حالم خوبه و با تکونهای گاه گاهِ فسقلی که گاهی هم دردناکه روزگار میگذرونم...

10 روز دیگه سونوی آنومالی دارم؛ امید به خدا ان شاءالله همه چیز خوبه خوب باشه. دیگه جنسیتش رو اگه صددرصدی بگه علنی میکنیم چون سونوی قبلی با احتمال گفت دختره به کسی نگفتیم تا دقیق معلوم بشه تا الان به همه گفتیم جنسیتش معلوم نشده! دو تا مامانها (مامان خودم و مامان همسر) میگن فکر میکنیم پسر باشه ولی خیلی ها هم میگن دختردار میشی، ما که سونوی قبلیو رو نکردیم ببینیم این یکی سونو چی میگه؟! توکل به خدا سالم باشه هرچی که خدا بخواد. راستی از این هفته دیگه صداها رو می شنوه، باید سعی کنیم صداهای خوبی بشنوه. 

مهدیار عزیزم چیزی از وجود نینی توی دلم نمیدونه یعنی اصلا درکی ازش نداره که بخوام براش توضیح بدم و صبر بچه ها هم خیلی کمه و نمیتونن این مدت طولانی رو صبر کنن ولی از دوران اومدنِ نینی کوچولو به خونمون زیاد براش قصه بافتیم و اونم ذوق و شوق زیادی نشون میده و از کمک کردن هاش به من در رسیدگی به خواهری یا داداشیِ کوچولوش تعریف میکنه مثلا میگه من بغلش میکنم، وقتی میخوای پوشکش کنی حوله شو میارم، یا وقتی دندوناش دراومد بهش فرنی میدم خلاصه توی دنیای کوچیک برادرِ بزرگتر بودن سیر میکنه و خوشحاله حسابی... 

با امتحان سخت الهی که هنوز هم باهاش درگیریم و بطور کامل حل نشده خیلی تغییر کردیم، خودم احساس میکنم قویتر و صبورتر شدم و به وضوح تغییرات مثبت همسرم رو به چشم می بینم. احساس خوبی به آدم دست میده وقتی که از امتحان ها که اجتناب ناپذیره و توی زندگی تک تکمون هست بالنده تر و رشدیافته تر و قویتر از قبل بیرون بیایم سخته خیلی خیلی سخته امیدوارم ما هم همینگونه باشیم و سربلند بشیم... 

از دیروز چهره شهر زیبای اصفهان با باران رحمت الهی زیباتر شده و پاییز توی روزهای پایانیش تازه کم کم خودنمایی میکنه. دیگه داشتم شک میکردم که نکنه دیوارهای نامرئی دورتادور این شهر کشیدن که هیچ بارون و برفی نمیاد فقط سوز و سرمای خشک ولی خدا خودش رحمتش رو فرستاد. 

عاشق آسمون آبی با ابرهای سفیدِ تیکه تیکه بعد از یه بارون دلچسبم. دیشب با همسری رفتیم توی تراس زیر بارون! بارونش شدید بود و خیس شدیم ولی چسبید خدایا شکرررررت...  

نوشته شده در جمعه 12 آذر 1395ساعت 17:17 توسط صبا نظرات (0)

گاهی تلاطم این روزهای امواج زندگیمون از یادم برد شیرینیِ غیر قابل وصفی را که 16 هفته ایست با من است...

حالا برای تغییر آب و هوای بارانی مادرش آستینِ همت بالا زده و با طلوعِ خورشیدِ تکان هایش غرق در شادیم می کند...

لا حول و لا قوه الا بالله...

یادم بماند که شیرینیِ این روزها خیلی زود به حسرتی دست نیافتنی بدل می شود... 

یادم بماند که تلخی این روزها هم می گذرد و جز خاطره ای چیزی باقی نمی ماند...

زندگی می گذرد چه شاد باشم و چه غمزده...

چه خوب که نعمت هایی به من ارزانی داشتی که یادآوریشون در اوج تلخیِ کامم، لبخند را به من هدیه می کند خدایا شکرت

niniweblog.com

مهدیار و اولین برف پاییزی در تهران؛

خدایا شکرت که تهران بودیم و سردیشو لمس کردیم و بوی خوبشو استشمام، اصفهان که خبری نیست فقط سوز و سرمای برفهای نواحی اطراف رو می خوریم!!! خدایا رحمتت رو بر این شهر زیبا هم بباران...  

   

نوشته شده در سه‌شنبه 2 آذر 1395ساعت 12:29 توسط صبا نظرات (6)

گاهی دلم یک جای دنج میخواهد، جایی شبیه حرمت...

من باشم و بغض های نشکسته...

من باشم و گریه های فروخورده...

من باشم و درددل های ناگفته...

من باشم و آرامشی عمیق...

من باشم و سبک باری...

آخ که چه خوب میشود...

 خدایا کی میشه قسمتم که پیاده ستونهای جاده را به شوق حرم بشمارم؟ باز هم مثل همیشه جا ماندم...



نوشته شده در شنبه 29 آبان 1395ساعت 11:25 توسط صبا نظرات (3)

دو هفته گذشت...

ولی انگار دو سال گذشته...

آنقدر دلمان زخم خورده بود که هیچ وقت زبانمان به دعای « خدا هدایتشان کند! » باز نشد و فقط گفتیم « خدا سزای کارشان را در همین دنیا بچشاندشان » 

من که هیچ وقت دلم به گفتن این جور الفاظ و لغات راضی نبوده ببین چه بر من گذشته که راضی شدم خیلی سخت بود خیلیییییی...

ولی چه حس خوبی بود که بعد از خدا تکیه گاه بی چون و چرای یکدیگر بودیم، آغوشی بودیم برای اشکهای هم و لبخندی که بعد از درددلهایمان تحویل هم میدادیم بهترین تسکین برای دل بی قرارمان بود خدا را شکر...

و چه لحظات خوشی بود وقتی تمام و کمال ناامید از مردمان تنها امیدمان خدا بود و بس...

خدا آخرش رو ختم بخیر کند، ان شاءالله بزودی بیایم همین جا از روزنه امید و طلوع آرامش بنویسم...

بمیرم برای طفل درونم که او هم ناخواسته متحمل رنجهای ما شد خدایا من از حق خودم بگذرم از آرامشی که حق مسلم این روزهای این بچه بود و با وقاحت تمام سلبش کردند نمی گذرم

....

واااااای در خودم نمی دیدم روزی اینطوری سخن بگویم، خدایا منو ببخش و سختی و رنجمان را کفاره گناهانمان قرار ده...

خدایا آرامشم ده، صبرم ده، قدرتم ده...

پانوشت : من دلم روشن است به تمام اتفاق های خوبِ در راه مانده، به تمام روزهای شیرینِ نیامده، به لبخندی که یک روز بر دلمان می نشیند، به اجابت شدن دعاهایمان، به برآورده شدن آرزوهایمان، به محو شدن غم های دیرینه مان، آری من دلم روشن است و امیدم روزافزون...

نوشته شده در چهارشنبه 26 آبان 1395ساعت 19:40 توسط صبا نظرات (4)

امتحان سختی است...

همسرم من تابِ شکستنت را ندارم... تو تکیه گاه منی

من تابِ پایمال شدن غرورت را ندارم... تو مأمن منی

من تابِ اشک گوشه چشمت را ندارم... تو سَمبل اقتدار منی

خدایا این روزها سخت صبرمان را می آزمایی و ما راضی به رضایت، صبر می کنیم صبر...

به حق پاکیِ معجزه ی درونم این جنین 13 هفته ای، خودت این گره را باز کن...

به لیاقت من نگاه نکن به کرم و جود خودت این مشکل را حل کن...

خدایا همیشه در کنارم بودی و تنهایم نگذاشتی کمکم کن در این دنیای بی رحم پر از آدم های جفاکار و از خدا بی خبر، آرامش محض باشم برایش و سنگ صبوری ابدی...

خدایا کمکمون کن و قدرت و صبری جمیل بهمون بده تا از این امتحان سخت سربلند بیرون بیایم...

پانوشت 1 : یه گره بزرگ توی کار بابایی سخت آینده ی زندگیمون رو تحت تأثیر قرار داده و فقط خود خدا گره گشاست...

پانوشت 2 : این آیه چقدر دلنشینه و بدجور بهش ایمان دارم و توی سختی های زندگیم وقتی یادش می افتم همیشه قوت قلبی شده برام و همیشه یادم میمونه که چیزی رو به زور از خداوند طلب نکنم. این بار هم بارها از دلم گذروندم و برای بابایی خوندمش :

وَعَسَى أَن تَکْرَهُواْ شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّکُمْ وَاللّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ (قسمتی از آیه 216 سوره بقره) 

و بسا چیزى را خوش ندارید و آن براى شما خیر است، وبسا چیزى را دوست دارید و آن براى شما بد است؛ وخدا [مصلحت شما را در همه امور] می  داند و شما نمی  دانید.

نوشته شده در پنج‌شنبه 13 آبان 1395ساعت 10:42 توسط صبا نظرات (13)

آخر هفته گذشته یعنی از سه شنبه 4 آبان تا جمعه 7 آبان رفتیم تهران. ایندفعه یه جورایی برامون خاص شد. ظهر روز سه شنبه راه افتادیم و به پیشنهادِ من تصمیم گرفتیم سر راه بریم قم و زیارتی بکنیم و دلی از عزا دربیاریم و واقعا چه تصمیم خوبی گرفتیم چون به هر چهارنفرمون خیلی چسبید! خیلی وقت بود که قسمتمون نشده بود بریم زیارت خانم حضرت معصومه (س) و همیشه در حال گذر از شهر مقدس قم از توی اتوبان بهشون سلام داده بودیم ولی خداروشکر این بار قسمت شد و رفتیم...

حوالی ساعت 4 بعدازظهر به شهر مقدس قم رسیدیم و رفتیم حرم. چقدر عالی بود، چقدر دلتنگ بودیم، چقدر نیاز داشتیم. مهدیار به همراه بابایی رفت زیارت و منم با فسقلیِ توراهیمون رفتم داخل حرم. بخاطر شرایطم نمی تونستم نزدیک ضریح بشم و از فاصله چند متری با ضریح ایستادم و سلام دادم، سفره دلم رو پیش خانم باز کردم و کی بهتر از خانم حضرت معصومه (س)؟!
یه انگشتر عقیق کوچولو و خوشگل برای مهدیار عزیزم خریدیم که خیلی دوستش داره و توی عکس هم پیداست...

به بابایی گفته بودی میخوام دعا کنم. بابا هم گفته دعا کن عزیزم. بعدش گفتی دعا میکنم خدا شفا بده... فدای دعای خالص و کودکانه ات عزیزززززم

بعد از زیارت به سمت تهران حرکت کردیم و حدودای ساعت 8 شب به منزل مامانم رسیدیم.

چهارشنبه شب خواهرم وشوهرش و دایی جون و عمه جونم و عزیز (مادربزرگم) اومدن و دور هم پیتزای خونگی و سالم و خوشمزه ای نوش جان نمودیم!!! پنج شنبه ظهر به همراه مامانم و خواهرم وعمه و دایی جون رفتیم پل طبیعت. مهدیار و مامانم با ماشین دایی جون زودتر رفتن و من و بابایی هم یکم دیرتر از خونه راه افتادیم؛ اولش مهدیار درخواست تاب و سرسره کرده بود چون مهدیار پارک بدون تاب و سرسره و محل بازی رو پارک نمیدونه اصلا!!

اونجا هم توی اون فضای پارک به اون بزرگی فقط انتهاش یه محل بازی برای بچه ها داشت که برای دل مهدیار مامانم و عمه و دایی جون پیاده تا اونجا رفته بودن تا پیداش کنن البته اگه میدونستن اینقدر دوره با ماشین تا نزدیکی هاش میرفتن! بعدش به ما اطلاع دادن و ما با ماشین تا نزدیک محل بازی رفتیم، من که اصلا نمیتونستم این مسیر طولانی رو پیاده برم... برای ناهار هم به یکی از رستوران های پل طبیعت رفتیم و کلا بهمون خوش گذشت خداروشکر. 
جمعه ناهار منزل دایی کوچیکم دعوت بودیم. اونجا دخترداییم اولین هدیه رو به کوچولوی توراهیمون داد، یه ست هفت تیکه نوزادی خوشگل و دوست داشتنی که چون جنسیتش رو نمیدونسته یه طرح مشترک داره.
بعدازظهر از همون جا به سمت اصفهان حرکت کردیم...

نوشته شده در سه‌شنبه 11 آبان 1395ساعت 11:45 توسط صبا نظرات (6)

من : دلت برای بابایی تنگ نشده مأموریت رفته؟

مهدیار : چرا خیلی دلم براش ضعف رفته!!!

در حالیکه چند روزه که با مریضی سروکله میزنه پای تلفن به یکی از اقوام که حالشو میپرسه میگه : من چند روزه که دارم دارو میخورم ولی فایده نمیشه!!!

بابایی به مأموریت رفته و پیشمون نیست؛ شب موقع خواب مهدیار میگه : زنگ بزنیم ببینیم بابا کجاست؟

من : بابایی الان خوابه.

مهدیار : کجا خوابیده؟

من : توی مأموریتشه دیگه اونجا خوابیده. (نمیخواستم اسم هتل رو بیارم و هواییش کنم)

مهدیار : مگه مأموریتش تخت داره؟!!

مهدیار مهدکودک تاحالا نرفته ولی از اونجاییکه حس تخیل و تصور بسیار قوی داره روزی نمیشه که راجع به مهدکودک خیالیش حرف نزنه! توی مهدکودک خیالیِ مهدیار، انواع و اقسام چیزها پیدا میشه و مهدیار به ما وعده و وعید میده که مثلا فردا فلان چیزو از مهدکودکم برات میارم.

یه قسمتی زیر لوله تفنگش رو بهم نشون میده و میپرسه : این برای چیه مامانی؟

من که واقعا نمیدونم کارش چیه : نمیدونم...

مهدیار : میدونی!

من : اگه میدونستم میگفتم مامانی...

مهدیار : الان بدون و بگو!!!

بدو بدو انگار چیزی رو کشف کرده باشه میاد طرفم : مامانی من چننننننننند تا (دقیقا با همین شدت!) برادر میخوام و دوتا خواهر که دختر باشن!!!

من درحالیکه دارم از خنده میترکم توی دلم میگم : امر دیگه ای ندارین شما احیانا ؟!!

نمیدونم چرا به دسته سینه زنی میگه « دست بزنی » و هرچی هم درستشو بهش میگم گوشش بدهکار نیست که نیست...

یه روز توی جاده یه کامیون دید که یه پرچم کوچیک « یا اباالفضل » به آنتنش وصل بود با ذووووق فریاد زد : مامان ماشین دست بزنی رو ببین!!!

حرف « سین » و « ز » رو دقیقا مثل کودکی های خودم نوک زبانی میگه یعنی زبونش رو بین دو دندان بالا و پایین قرار میده و تلفظش میکنه. من خودم این حالت رو تا هفت سالگی داشتم و مدرسه که رفتم تلفظ درستش رو یاد گرفتم. برای من و بابایی که خیلی شیرینه و کلی اینجوری حرف زدنش رو دوست داریم.

عکس مربوط به تابستان 95

نوشته شده در یکشنبه 9 آبان 1395ساعت 10:51 توسط صبا نظرات (6)

امروز به لطف خدا من و تازه وارد فسقلیمون یه خان دیگه رو هم از این پروسه به سلامت پشت سر گذاشتیم. امروز سونوی ان تی نرمال بود خداروشکر و بعدش هم رفتم و آزمایش غربالگری (دبل مارکر) انجام دادم که جوابش هفته آینده میاد به امید خدا... 

وقتی اون صدای شبیه یورتمه اسب رو برام پخش کرد کلی اشک ریختم و از خدا خواستم قسمت همه منتظران کنه ان شاءالله...

تمام وقت چشمم به صفحه مانیتور سونوگرافی بود، فقط اون موجود 47 میلی متری با 173 بار تپش در دقیقه که آروم در درونم معجزه وار رشد میکند رو نگاه میکردم و ذکر میخوندم... چقدر آروم بود چقدر بی دغدغه و بیخیال از این دنیای بزرگ در دنیای کوچک خودش سیر میکرد. 

پانوشت 1 : کوچولومون کلی لوس بازی درمی آورد و اونطوری که دکتر میخواست تغییر پوزیشن نمیداد برای همین مامانش سه بار سونو شد؛ چقدرم اذیت کننده بود یادم نمیاد سر مهدیار اینقدر بهم فشار اومده باشه...

پانوشت 2 : سونوگراف گفت به احتمال 90 درصد توراهیمون گل دختره؛ ولی سونوی بعدی مطمئن تره. خدایا شکرت که رحمتت بر من بی منتهاست  چگونه شکرت رو بجای بیارم؟!


نوشته شده در دوشنبه 3 آبان 1395ساعت 22:19 توسط صبا نظرات (11)

این چند وقت بخاطر حال بد صبح گاهیم که نمیتونستم برای ظهر غذایی درست کنم (البته بگیر نگیر داره و هر روز یه مدلی میگذره!!!) مادرشوهرجانم هر روز زحمت می کشیدن و غذای مارو هم درست میکردن؛ یا برامون می فرستادن پایین و یا ما میرفتیم بالا. خدا حفظشون کنه واقعا و چقدر من شرمنده ی محبتشون هستم تا ابد...

چند روزیه تصمیم گرفتم عصرها و غروبها که حالم نسبتا بهتره فکر غذای ظهر فردا رو بکنم و دیشب خورش بامیه و آلو برای خودمون و مامان جون و باباجون بار گذاشتم و بهشون گفتم فردا ناهار مهمونِ ما و کلی از خودم راضی گشتم.

راستش دیشب که پای اجاق گاز داشتم غذا درست می کردم فکر کردم چقدر از عشق و علاقه ای که نسبت به طبخ غذا داشتم فاصله گرفتم؛ ایام عاشورا و تاسوعا که خداروشکر نذری ها به راه بود و پخت و پزی درکار نبود بعدش هم مامان جون زحمت میکشیدن، دوست دارم زودتر به اون حال و هوا برگردم ولی همین احوالات ناخوش هم جای شکر داره؛ خدایا قسمت و روزی همه اونایی که در آرزوشن بکن... 

هفته آینده سونوی ان تی در انتظارمه و من اصلا فکر بدی نسبت بهش نمی کنم و فقط و فقط به خدا می سپارمش، کلا زندگیم روال عادی قبل خودش رو داره با کمی چاشنی تهوع صبحگاهی و استراحتِ بیشتر و هیچ استرس و فکر ناجوری رو به ذهنم راه نمیدم. برای کوچولویی که هنوز احساس تکانهایش برام غیرممکنه و برای همین ارتباط برقرار کردن باهاش کمی سخته والعصر میخونم و براش از خدا آرزوی سلامتی دارم همون خدایی که فقط او میدونه درون من بهش چی میگذره؟!...

مهدیار قشنگم این روزها حال ناخوش منو میبینی و دیروز با یه حالت غمگینی گفتی مامان پس کی خوب میشی؟ و من فقط در آغوش فشردمت و گفتم خیلی زود حالم خوب میشه پسرکم. منو ببخش که همراه خوبی برای کودکیِ این روزهایت نیستم و تو وقتی از همبازی شدن با من ناامید میشی به بازی با باباجون و مامان جونِ مهربونت پناه میبری ولی یقین بدان فرداهایی پر از حس های خوب در راه است مطمئنم... 

پانوشت : کوچولوی دوست داشتنی امروز یازده هفته تمام از این مسیر سخت ولی شیرین رو گذروندیم  (طبق سونوی دکترم البته!)

نوشته شده در سه‌شنبه 27 مهر 1395ساعت 11:53 توسط صبا نظرات (8)

روزهای تاسوعا و عاشورای حسینی هرسال و هرسال رنگ و بوی خاص خودش رو داره و تکرارپذیر نیستن؛ شور و حال عجیبیه که دلت نمیخواد هیچ وقت تموم بشه...

امسال هم مثل سالهای قبل توفیق حضور در مجالس و روضه ها رو نداشتم و فقط یک شب (شب تاسوعای حسینی) به مسجد رفتم که با توجه به شرایط جسمیم بهره ی کافی و وافی رو نبردم ولی ماشاءالله به تو مهدیار عزیزم که اصلا اذیت نکردی و تماما در کنار دخترعمه ات بودی و من هیچ نگرانی از جانب تو نداشتم.

ظهر روز تاسوعا طبق روال هرسال همگی منزل خاله ی بابایی بودیم و قیمه نذری امام حسین (ع) خوردیم خداروشکر... شبش هم بابایی از روضه ای که رفته بود قرمه سبزی نذری آورد و خوردیم، خداروشکر...

ظهر روز عاشورا هم طبق روال هرساله به امامزاده ابراهیم بن مجاب بن... موسی بن جعفر در کنار مزار عمو امیرت رفتیم. دسته های سینه زنی رو دیدیم و قیمه نذری خاله ی بابایی رو نوش جان نمودیم، خداروشکر... 

بابایی که نتونسته بود خودش رو به تعزیه شهرستان شون در روز تاسوعا برسونه دلش برای تعزیه ی روز عاشورا پر میکشید بنابراین بعد از ناهار از امامزاده به سمت شهرستان حرکت کردیم و دختر عمه ات هم باهامون راهی شد. من که شرایط رفتن به تعزیه رو نداشتم منزل خانم جون (مادربزرگ پدری بابایی) موندم و بابایی به همراه تو و مامان جون و دخترعمه ات به تعزیه رفتین؛ نصف بیشتر تعزیه رو توی بغل مامان جون خواب بودی و آخراش بیدار شده بودی! بعد از تعزیه به سمت اصفهان حرکت کردیم. بابایی مارو خونه خاله اش رسوند چون دخترخاله ی بابایی همون شب یعنی شب شام غریبان آبگوشت نذری داشتن و خودش به روضه رفت.

خداروشکر که امسال هم بی نصیب از حال و هوای محرم و تاسوعا و عاشورا نبودیم هرچند کم و ناکافی بود...

خدایا کمکمون کن از قافله عقب نمونیم؛ خدایا کمکمون کن از غفلت بیرون بیایم؛ خدایا کمکمون کن به خودمون بیایم...  

پانوشت : آه، ای ام المصائب، تمام داغ‌ها و سوگ‌ها در حضور مصیبت‌های تو رنگ می‌بازد و از یاد می‌رود. کمکم کن تا تو را الگوی زیستنم بدارم و بدانم، یاری ام کن تا چنان باشم که با امام خویش بودی...

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 22 مهر 1395ساعت 12:31 توسط صبا نظرات (4)

سه شنبه 13مهر تا جمعه 16مهر تهران بودیم و مهمانِ مامانم! چقدر حالم خوب بود، چقدر همه خوراکی ها و غذاها هیجان انگیز بودن و خوشمزه و کلا خوش گذشت. مهدیار هم که دورش شلوغ بود حسابی خوش گذروند و حال و هواش عوض شد...

دیشب برگشتیم اصفهان و امروز دوباره حسِ رخوت و کسلی و بی اشتهایی در من موج میزنه، خب معلومه دیگه بعد از دوسه روز میزبانیِ تمام عیار مامانم با ذوق و اشتیاقی که از حضور مسافر کوچولومون داشت، وقتی به خونه برمیگردم حالم از این بهتر نخوهد بود!!!

ولی دلِ من میدونه زندگی همینه دیگه یعنی تناوب شیرینی و تلخی، تناوب دوری و نزدیکی، تناوب سختی و آسانی و من سعی میکنم فردا بهتر از امروزم باشم مطمئنم که میتونم و میشه. خدایا شکرت

نوشته شده در شنبه 17 مهر 1395ساعت 17:31 توسط صبا نظرات (4)

امروزدر تاریخ 95/7/12 به همراه بابایی به مطب دکتر خوبم رفتم همان دکتر باروحیه و مهربونی که بارداری مهدیارم رو پیشش گذروندم و همیشه پرانرژی و با حسهای خوب از مطبش خارج شده بودم...

این بار هم با توکل بر خدای خوبم و بدون استرس و با روحیه ای خوب به مطبش رفتم و خوشحال از سپری کردن خان اول از پروسه پر فراز و نشیب بارداری بیرون اومدم...

و اینگونه بود که با چشمانی تار از اشک شوق لوبیا کوچولویی رو با قلبی تپنده در صفحه مانیتور سونوگرافیِ مطب دکترم مشاهده کردم و فقط شکر خدای را گفتم...خدایا شکرررررت

پانوشت 1 : لوبیا کوچولومون در سونو یه هفته جلوتر از محاسبات من و البته دکتر خوبم بود یعنی به جای 7هفته و شش روز، 8 هفته و شش روز بود ولی دکتر راضی بودو گفت ماشاالله رشدش خوبه! الهی شکرت

پانوشت 2 : خدای مهربانم طعم این روزها و لحظات رو به همه مادران منتظر سرزمینم بچشان.

پانوشت 3 : ارباب صدای قدمت می آید، هنگامه اوج ماتمت می آید...

توی این ایام و هوای ابری دلتون مارو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید.

نوشته شده در دوشنبه 12 مهر 1395ساعت 21:28 توسط صبا نظرات (4)

مهدیارم این روزها برای مراقبت از کوچولوی درونم، نمی توانم آنطور که باید با تو پسر شیرینم وقت بگذرانم و کمی عذاب وجدان دارم...

نمیخواهم با بی حوصلگی ها و اوقات تلخی هایم تو را برنجانم نازنینم ولی هورمون های عشق مادری این بار برخلاف بارداریِ تو با من سر ناسازگاری دارند و من جز صبر و توکل بر خدایی که نعمتش را بر ما تمام کرده کار دیگری از دستم ساخته نیست...

بدان که همیشه و همیشه عاشقتم کوچولوی مهربونم، من با تو اولین ها را تجربه کردم و چه روزهای شیرینی بود با همه سختی هایش...

چقدر خاطره دارم از روزهایی که فقط من بودم و تو، فقط تو بودی و من...

حالا این روزها باید چشم انتظار مسافر کوچولویی باشیم و خوب ازش مراقبت کنیم تا انشاالله بیاید و انیس و مونس تو باشد، خوشا به حالش تو چه مهربان برادری باشی برایش...

مامانی رو ببخش و کج خلقی ها و بی حوصلگی های این روزهایم را که دست خودم نیست با قلب کوچک ولی دریایی ات تحمل کن که انشاالله روزهایی پر از شادی و شور در راهند...

تمام سعیم را می کنم که مادر خوبی برای هردوی شما باشم خدایا کمکم کن...

نوشته شده در شنبه 10 مهر 1395ساعت 11:21 توسط صبا نظرات (6)

دوست دارم تر و فرز باشم مثل قبل و ظرف های تلنبار شده توی سینک ظرفشویی رو زودتر بشویم

دوست دارم بی معطلی لباس های اتو نکشیده جمع شده روی میز اتو رو سر و سامون بدم

دوست دارم مثل قبل صبح چشم باز کرده و نکرده بدونم قراره ظهر چه غذایی رو باید با عشق بپزم

و دوست دارم با حوصله برای پسرکم وقت بگذارم و باهاش بازی کنم

ولی نشانه های وجود تازه وارد فسقلی مون اینه که...

من ضعیف تر از اونی هستم که بخوام تند و سریع عمل کنم و ظرف ها رو بشویم 

من خسته تر از اونی هستم که بخوام پای میز اتو بایستم و لباس ها رو اتو بکشم

من بی اشتها تر از اونی هستم که با عشق یه غذای درست و حسابی برای ناهار بپزم و دلم نمی خواد چشمم به هیچ خوراکی بیفته

و من بی حوصله تر از اونی هستم که بتونم همبازی کودکانه پسرکم باشم

ولی این ضعف، خستگی، بی اشتهایی و بی حوصلگی نشانه های وجود توست و باید شکرگزار باشم خدایا شکررررت

خدای خوبم از اعماق قلبم لمس این روزها و لحظات رو برای همه زنان عاشق سرزمینم آرزومندم

پانوشت 1 : امروز اول مهر ماه 1395 ششمین سالروز ازدواج منو بابایی رو به لطف خدا چهارنفره با یه کنجد شش هفته و دو روز جشن خواهیم گرفت انشاالله...هوراااا

پانوشت 2 : هنوز دکتر نرفته ام؛ بی حرف پیش انشااالله هفته هشتم یعنی حدود دو هفته دیگه میرم که سونوی قلب رو هم انجام بدم، التماس دعا...

پانوشت 3 : شنبه بیست و هفتم شهریورماه 1395 برای اثبات حضور تازه وارد فسقلی مون آزمایش دادم؛ عددش 1000< (بزرگتر از هزار) بود.

پانوشت 4 : سه شنبه سی ام شهریورماه 1395 روز عید غدیر حضور تازه وارد فسقلی مون رو برای هر دو خانواده علنی کردیم؛ خواستیم خبر شادی رو در روز شادی به همه بگیم.  

نوشته شده در پنج‌شنبه 1 مهر 1395ساعت 10:01 توسط صبا نظرات (9)

خیلی قبل از اینکه ازنظر علمی بشه وجودت رو ثابت کرد من میدونستم هستی، حضور داری و برات آیت الکرسی و والعصر میخوندم...

این روزها مادرانه هایم امتداد می یابد...

و من گاهی از یاد میبرم که دوباره های سختی در انتظار من است و با وجود یک پسرک سه و سال و نیمه سخت تر هم خواهد بود ولی وقتی یادم می افتد توکل میکنم به خود او که مثل همیشه تکیه گاهم باشد و مرا در آغوش خود گیرد تا انتهای این مسیر سخت...

خدای خوبم این روزها رو در تقدیر همه منتظران قرار بده...

niniweblog.com

پانوشت 1 : 21 شهریور 1395 روز عرفه فهمیدم که هستی و چه عیدی خوبی بود! البته هنوز آزمایش ندادم. چه جالب که داداش مهدیارت هم شهریور ماه اعلام وجود کرد!

پانوشت 2 : هنوز خونواده ها رو خبر نکردیم شاید تا چندوقت دیگر هم خبر نکنیم.

پانوشت 3 : متن پیامم به بابایی وقتی حضورت برام مسجل شد « بیبی چک مثبت چه عیدی خوبیه!! بابایی من اومدم مواظب مامانم و داداشم باش » و او هم که مثل من مطمئن بود که هستی چقدر ذوقزده شد، این روزها هوایم را بیشتر دارد و با همه خستگی هایش با مهدیار وقت میگذراند که مبادا من اذیت شوم

نوشته شده در سه‌شنبه 23 شهریور 1395ساعت 18:00 توسط صبا نظرات (12)

غروب چهارشنبه دهم شهریورماه با فامیل های بابایی اعم از خاله ها و دخترخاله ها قرار گذاشتیم بریم میدون امام؛ هرکسی هم شام خودشو بیاره و دور هم بخوریم. عمه بزرگت گفتن که آش خوشمزه آبادان میخرن و دیگه نیازی نبود ما شام ببریم. بابایی که توی خونه باید کارشو انجام میداد باهامون نیومد و منو تو با مامان جون و باباجون رفتیم. تو با نوه های خاله های بابا که حدود 10 نفری میشدین حسابی بهت خوش گذشت و بازی کردین البته از درشکه سواری هم نمیشه چشم پوشی کرد که حسابی سر ذوقت آورد!

سر سفره شام، آش آبادان بود و کتلت و الویه و دورهم نوش جان نمودیم. شب خوبی بود و دورهمی بهمون خوش گذشت... ولی تبعات سختی برای همه داشت!!!

پنج شنبه یازدهم شهریور شبش وقتی میخواستیم بخوابیم یکمرتبه متوجه داغی بدنت شدم؛ تبگیر عدد 38.2 رو نشون میداد بنابراین شربت استامینوفن بهت دادم و خوابیدی. توی خواب هم مدام منو بابایی تبت رو چک میکردیم و سر چهارساعت دوباره استامینوفن خوردی. روز جمعه تا ظهر خوبه خوب بودی فقط تبدار بودی اما از ظهر دلدردهای گاه و بیگاه خودشو نشون داد و شک ما رو به سمت ویروس گوارشی هدایت کرد که تابحال توی این سه سال و اندی بهش دچار نشده بودی. حدود یکساعتی بعد از خوردن ناهار گلاب به روت همه چیزی رو که خورده بودی بالا آوردی و همچنان دلدرد اذیتت میکرد. الهی بمیرم چقدر اذیت شدی دیگه بعد از اون هیچ چیز توی دلت بند نمیشد و حتی آب هم میخوردی برمیگردوندی.

عصر جمعه به همراه بابایی به کلینیک تخصصی کودکان رفتیم و دکتر تشخیص ویروس داد و شربت رانیتیدین (روزی دوبار 2.5 سی سی پس از غذا) و قطره دایمتیکون (هر 8 ساعت 15 قطره) و شربت اندانسترون (روزی سه بار 4 سی سی درصورت استفراغ) تجویز کردن و گفتن که ممکنه کمی طول بکشه تا علائم به کلی از بین بره. همون شب آخر شب بابایی باید برای مأموریت به تهران میرفت و من به مدت سه روز با تو که تازه با علائم بیماریت سروکله میزدی تنها بودم البته باباجون و مامان جون هم بالا بودن ولی در این اوقات هیچ کس جای بابای خوب و صبورت رو برام نمیگیره بالاخره چاره ای نبود و من بدون غر زدن و استرس وارد کردن به بابایی، راهیش کردم.

از شنبه سیزدهم تا سه شنبه شانزدهم که بابایی برگرده تب به قوت خودش باقی بود و حتی دیگه استامینوفن هم کارساز نبود و تب به بالای 39 درجه میرسید منم مجبور میشدم شربت ایبوپروفن بهت بدم. شبها که منو تو باهم توی خونه خودمون میخوابیدیم، برای چک کردن تبت چون بابا هم نبود ساعت زنگ میذاشتم که مبادا خواب بمونم و تبت بالا بره. شب آخری که بابا نبود تبت حتی به 40 درجه هم رسید و من فقط سعی میکردم درحالیکه تو خوابه خواب بودی با پارچه نمدار تبت رو پایین بیارم چون طبق معمول از استفاده از شیاف فراری بودم و آیت الکرسی و صلوات گویان بالای سرت نشستم تا پایین بیاد، خداروشکر بعد از یکساعت تبت پایین اومد و تونستم چشم برهم بگذارم نازنینم. استفراغت فقط همون روز اول بود و خداروشکر با خوردن شربت ضد استفراغ سریع خوب شدی ولی حالا نوبت به اسهال رسیده بود بیماری بدی بود که روزبروز بدن نحیفت رو لاغرتر و صورت کوچیکت رو کوچیکتر میکرد؛ تازه مدتی بود که اشتهات بهتر شده بود و جون گرفته بودی ولی با این بیماری دوباره آب شدی... 

خلاصه به هردومون خیلی سخت گذشت مخصوصا با نبودن بابای مهربونت روزها و ساعت ها انگار کش میومدن و این چند روز به اندازه چند هفته گذشت. مامان جون و باباجون هم که طبیعتا اقتضای سنشون، در بیماری تو صبوری کمتری نسبت به من داشتن خیلی نگرانت بودن و توصیه ها و هشدارهای متفاوتی به من میدادن و من فقط ازشون میخواستم که مثل من صبر بیشتری به خرج بدن تا طول دوره بیماری بگذره.

با اومدن بابایی دیگه کم کم درجه تب کمتر و فاصله خوردن شربت تب بر بیشتر شد ولی هنوز که هنوزه شکمت به روال قبل نیفتاده و آثار این ویروس سمج همچنان باقی است...

پانوشت 1 : توی متن گفتم که اون شب میدون امام رفتنمون تبعات سختی برای همه داشت ولی توضیح ندادم. بیشتر افرادی که اون شب باهم بودیم یکی پس از دیگری این ویروس رو به اشکال مختلف گرفتن بعضی شدیدتر و بعضی خفیف تر و بعضی اصلا نگرفتن خداروشکر مثل من. با اینکه غذایی که به عنوان شام خوردیم متفاوت بود و همه غذای یکسانی نخوردیم نمیدونم توی آب بود یا هوا به هرحال زن و مرد و پیر و جوون و بچه همه به نوعی درگیرش شدن.

پانوشت 2 : بسیار راجع به فواید عنبر نسارا (سرگین الاغ ماده) شنیده ام و در بیماری های مختلفی از دودش استفاده کردم و تاثیرش رو دیده ام. توی خونه تا فردی از خانواده مریض میشه سریع مثل اسپند دود میکنم و دودش رو توی جای جای خونه پخش میکنم واین کارو حداقل روزی یه بار انجام میدم؛ اثر ضدمیکروبی قوی داره که اثبات شده هم هست و بیشتر مواقع از سرایت بیماری به افراد دیگه جلوگیری شده. این لینک هم راجع به خواص همین ماده است. بالاخره همیشه که نمیشه طب مدرن باشه گاهی هم طب سنتی بعععله

نوشته شده در شنبه 20 شهریور 1395ساعت 16:23 توسط صبا نظرات (5)

پسر قشنگم در پست قبلی توضیح دادم که من و تو دوتایی برای اولین بار با اتوبوس از اصفهان به تهران اومدیم تا در سفر به رامسر مامانم و خانواده مادریم رو همراهی کنیم و هرچقدر از میزان خوشحالی همه از ملحق شدن منو تو به اونها بگم کم گفتم، چون کسی باور نمی کرد که من بتونم یا بخوام تنهایی با تو اونم با اوتوبوس به تهران بیام و این کارمون حیرت و البته شعف همه رو برانگیخت و مایه بسی شادمانی برای اهل فامیل که همسفران رامسری مون بودن، شد. ولی دل من توی اصفهان جا مونده بود...

سه تا از دایی هام به همراه خانواده شون صبح روز چهارشنبه سوم شهریور به سمت رامسر حرکت کردن؛ خواهر کوچیکه هم برای اینکه جای ما تنگ نشه از سر اجبار با اونها رفت چون خیلی دلش میخواست توی راه در کنار ما باشه ولی جامون تنگ میشد؛ ما بعدازظهر همون روز حدود ساعت 4 راهی شدیم چون خواهر بزرگم و شوهرش نمی تونستن برای روز چهارشنبه مرخصی رد کنن. چون بعدازظهر بود و احتمال ترافیک اتوبان تهران-کرج بالا می نمود از مسیر اوشون فشم به سمت جاده چالوس رفتیم تا ترافیک اتوبان تهران-کرج رو دور زده باشیم و چقدر هم عالی بود با اینکه نسبت به جاده چالوس رسیدگی کمتری بهش شده و قسمتهای باریک و نسبتا خطرناکی داره ولی چون اصلا شلوغ نبود و ما هم تابحال اون جاده رو ندیده بودیم برامون تنوع داشت و دلپذیر بود؛ خلاصه از اون جاده وارد جاده چالوس شدیم و در واقع بعد از گچسر دراومدیم. توی راه مثل همیشه آقا بودی و اذیت نکردی و با مامانم حسابی خوش گذروندی وقتی هم حوصله ات سر میرفت اقدام به خوابیدن میکردی! حدود هشت ساعت طول کشید تا به رامسر و پیش بقیه برسیم. بعد از خوردن شام در ساعت حدود 12 شب که بسیار هم گرسنه بودیم از خستگی بیهوش شدیم. 

صبح پنج شنبه بعد از خوردن صبحانه دلچسبی در تراس ویلا به دور سفره ای که حدود بیست نفر بودیم تصمیم گرفتیم کاملا خانومانه و بدون مردان با دو تا ماشین بریم طرح سالمسازی و دلی به دریا بزنیم. یه عالمه راه رفتیم تا به آدرسی که گرفته بودیم برسیم ولی متاسفانه طرحش رو برداشته بودن و مجبور شدیم بازم دورتر بشیم تا به یه طرح سالمسازی دیگه برسیم؛ بالاخره رسیدیم. کلی هم بهمون خوش گذشت البته بماند که موقع ورود به سن تو که بالای دوسال بود گیر دادن که اجازه ورود نداره و کلی توی ذوقمون خورد و کلی اصرار و التماس و دعوا کردیم باهاشون که ما فقط بخاطر این بچه ها اومدیم دریا که بهشون خوش بگذره و این بچه هم هفت هشت ساله نیست که چیزی سرش بشه ولی مرغشون یه پا داشت خلاصه مامانم تورو بیرون طرح بردن توی آب تا بازی کنی و بقیه هم دست از پا درازتر و کاملا بی روحیه رفتیم توی طرح من که حسابی توی ذوقم خورده بود و با اینکه بعد از مدتها دریا می اومدم ولی اصلا به دلم نمی چسبید چون خیلی ذوق بازی با تورو داشتم. بالاخره بعد از مدتی انگار خانومه دلش به حالمون سوخت که اینقدر دمق شدیم بهمون گفت برید بیاریدش اشکالی نداره خلاصه کلی باهم خوش گذروندیم و آب بازی کردیم قربون خنده های از ته دلت... 

بعد از خوردن ناهار در ویلا و استراحتِ بعدازظهر، همگی به سمت جنگل دالیخانی رفتیم و یه جای سرسبز و باصفا وسط جنگل نشستیم و هندوانه و چای و شیرینی نوش جان کردیم و بعد از غروب هم برگشتیم. صبح جمعه پنجم شهریور دیگه تا قبل از ظهر میخواستیم راه بیفتیم. همه مشغول جمع کردن وسایل شدن، منم ساکم رو زودتر جمع کردم و با خاله کوچیکت، تو و نوه ی داییم که دوسال ازت بزرگتره رفتیم کنار دریا که خیلی نزدیک ویلا بود ولی چون ساحل رامسر همش سنگیه نمیشد کنار دریا رفت، همون جا یکم با نوه ی داییم بازی کردین و وقتی دیگه همه آماده رفتن شدن ما هم به ویلا برگشتیم و سوار ماشین شوهرخواهرم شدیم و به مقصد تهران راه افتادیم.  

از مسیر زیبا و کم نظیر عباس آباد به سمت کلاردشت رفتیم و برای ناهار توی کلاردشت به یه رستوران خوب رفتیم و غذای خوبی خوردیم. بعد از ناهار که نمیشد از خوردن بستنی خوشمزه شیرینی کاکای کلاردشت چشم پوشی کنیم، رفتیم و بستنی نوش جان نمودیم و شیرینی و کلوچه خریدیم. 

یکی از دایی هام برای رسوندنِ دایی دیگرم که خونشون بین تهران و کرجه باید از مسیر چالوس تا کرج میرفتن ولی ما که موقع رفتن مزه ی جاده اوشون فشم رو چشیده بودیم که خلوت بود و سریع تر به تهران می رسیدیم تصمیم گرفتیم که دوباره از همون جاده بریم، توی مسیر برگشت مامانم برای اینکه دل خاله کوچیکت نسوزه و کمی هم راه سفر رو با خواهراش تجربه کرده باشه جاشو با خاله کوچیکه عوض کرد و رفت توی ماشین داییم تا خالت پیش تو و ما باشه. خلاصه سرت رو درد نیارم اولش کلی توی دلمون خوشحال بودیم که ما مجبور نیستیم از اتوبان کرج-تهران عبور کنیم و با عبور از اوشون فشم اون اتوبان همیشه گیر رو دور میزنیم ولی وقتی به فشم رسیدیم و پشت اون قفل ترافیکی گیر کردیم خیلی خیلی اعصابمون خرد شد و کلی حرص خوردیم که چرا از این راه اومدیم؛ جمعه بود و انگار همه تهرانی ها برای گردش و خوش گذرونی اومده بودن به رستوران های اون حوالی و جاده رو با پارک های دوبل و سوبل و چوبلشون!!! قفل کرده بودن. داییم که از اتوبان کرج-تهران رفتن حدود یک ساعت و نیم زودتر از ما رسیدن و با کمال تعجب هیچ گیر و ترافیکی رو هم در مسیر نداشتن ولیییییی ما... به جرئت میتونم بگم یکربع ایست کامل داشتیم بعدش به مدت دو دقیقه مورچه ای حرکت می کردیم. خداروشاکرم بابت تو پسرک عزیزم که هیییییییییییچ اذیتی توی این مدت ترافیک نداشتی بلکه خیلی قشنگ از پنجره، ماشین ها رو تماشا میکردی و یا با خاله ات شعر میخوندی، آخر مسیر هم براحتی تا خونه توی بغلم خوابیدی. خلاصه اینگونه شد که ما حدود 11.30 شب بعد از 12 ساعت بالاخره رسیدیم خونه ی مامانم. بابایی هم از اصفهان اومده بود و تو که نمیدونستی وقتی برسیم خونه مامانم با او مواجه میشی، وقتی دیدیش کلی ذوق کردی و پریدی بغلش قربونت برم. 

شنبه و یکشنبه و دوشنبه هم موندیم تا بابایی مأموریتش رو انجام بده و دوشنبه هشتم شهریور ساعت 7 بعدازظهر به سمت اصفهان حرکت کردیم. 

پانوشت 1 : در اولین فرصت عکس های موبوطه رو میذارم.  

پانوشت 2 : از جمعه ویروس گوارشی بدی گریبان گیرت شده نازنینم که بعدا مفصل راجع بهش می نویسم. درست از جمعه بابایی هم برای مأموریتی دوباره به تهران رفت و احتمالا فردا عصر برمیگرده. او که نیست وقتی تو هم بیماری برام خیلی خیلی سخت میگذره، خداروشکر باباجون و مامان جون پیشمون هستن و هوامونو دارن...

نوشته شده در دوشنبه 15 شهریور 1395ساعت 19:21 توسط صبا نظرات (4)

پسرکم برای اولین بار من و تو دوتایی با اتوبوس رفتیم تهران . سه شنبه دوم شهریور ساعت 12 شب من و تو برای اولین بار سفری اتوبوسی و دونفره رو به مقصد تهران بدون حضور بابایی خوبت آغاز کردیم. درحالی که او بیرون از اتوبوس برامون دست تکون میداد و مارو به خدا میسپرد، من در دلم طبق روال همیشگیِ قبل از سفرها سه آیت الکرسی و نوزده بسم الله می گفتم و تو مبهوت و هیجانزده بودی از در و دیوار و صندلی و چراغ و LCD و هدفون مخصوصت که برای تماشای فیلم بطور اختصاصی برای هر مسافر تعبیه شده بود. و اینگونه بود که اولین سفر اتوبوسی مون با دلی پر از بیم و امید رقم خورد...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 10 شهریور 1395ساعت 13:38 توسط صبا نظرات (5)

هفته گذشته یعنی دقیقا روز شنبه 16 مرداد صبح خوشحال و خندان با دوچرخه ات به کلاسِ جوانه های قرآن رفتیم و بعد از تموم شدن کلاست دوتایی برگشتیم. همه چیز خوب بود ولی قبل از خواب بعدازظهرت احساس کردم یکی از چشمات کمی قرمز شده ولی به حساب خستگی گذاشتم و اینکه خوابت میاد؛ خوابیدی ولی یکهو وسط خوابت پاشدی و از همون چشمت یه عالمه اشک جاری شد و گوشه ی چشمت هم عفونت کاملا مشخص بود و قِی کرده بود. خودت هم حسابی شوکه شده بودی از اینهمه آبی که از چشمت سرازیر شده بود اونم توی خواب! خلاصه به بابایی زنگ زدم و قرار شد از دکترت نوبت بگیرم. از خواب که پاشدی چشم قشنگت کاملا التهاب پیدا کرده بود و کوچولو شده بود و پلکت هم قرمز بود.

ساعت 7 عصر نوبت داشتیم و بعد از کمی منتظر شدن نوبتمون شد و رفتیم داخل؛ طبق معمول خیلی قشنگ سلام دادی و رفتی نشستی روی صندلی کنار میز آقای دکتر و من شروع کردم به دادن شرح حالت. دکتر برات قطره باکتی ماید (هر 4 ساعت یک قطره) و پماد چشمی تتراسیکلین (صبح و شب) تجویز کردن و خاطر نشان کردن که ممکنه چشم دیگه ات هم آلوده بشه و باید همین روند رو برای اون هم انجام بدیم و داروها رو تا 24 ساعت بعد از بهبودی ادامه بدیم. درباره قد و وزنت سوال کردم و گفتم احساس می کنم که وزنش خیلی خیلی کند بالا میره ولی آقای دکتر با خونسردی همیشگی شون گفتن که نه مشکلی نداره، بچه هایی که دوسال اول به سرعت وزن می گیرن و تپل میشن خیلی طبیعی هست که بعد از دوسالگی روند رشدشون کندتر بشه و اون حالت صعودی توی نمودار رو از دست بدن و من خیالم راحت شد، حالا دیگه در جواب اطرافیان (گرچه از سر دلسوزی بوده!) که مهدیار لاغر شده و ضعیف شده و... میتونم نظر دکترش رو ابلاغ کنم!!! در مورد آزمایش چکاپ هم ازشون پرسیدم که تابحال مهدیار هیچ آزمایشی نداده آیا لازم میدونین آزمایشی گرفته بشه؟ یه نگاهی به پرونده ات انداختن و سری به نشانه «نه» تکون دادن و گفتن چون مشکلی از لحاظ رشدی و بیماری خاصی نداشته لازم نیست و مثل همیشه دل بیقرار ما رو با حرفهاشون آروم کردن...خدا خیرشون بده.

نوبت به استفاده از داروها بود دو سه روز اول خیلی خیلی خوب همکاری کردی و مشکلی برای ریختن قطره و زدن پماد نداشتیم (گرچه طور دیگه ای تصور میشد!). همونطور که دکتر گفته بود چشم دیگه ات هم آلوده شد و داروها برای هردو استفاده شد ولی به دلیل اینکه پماد کمی چشمای نازت رو می سوزوند دیگه بعد از دو روز حاضر به زدن پماد نبودی ولی خداروشکر با قطره مشکلی نداشتی. تا روز چهارشنبه چشم اول بهبود پیدا کرده بود ولی چشم دوم درگیر بود منم چهارشنبه شب قطره چشم اول رو نریختم به حساب اینکه دیگه خوب شده؛ صبح پنج شنبه با پلک های بهم بسته شده و مژه های بهم چسبیده ی چشم اول روبرو شدم که تا دیروز خوبه خوب بود و آآآآه از نهادم بلند شد و دوباره عزا گرفتم...

خداروشکر تا امروز که قطره ها رو زدیم دیگه چشمای قشنگت داره کم کم خوب میشه و اثرات عفونت ناپدید میشن. راستی یادم رفت بگم وسطای هفته هم سرفه های خشکت بدون هیچ علامت دیگه ای شروع شد که فقط موقع خواب بود و در بیداری کوچکترین اثری ازشون نبود؛ تلفنی با دکترت صحبت کردم و گفتن که اسپری تنفسی سالبوتامول برات بزنم اتفاقا توی خونه از قبل داشتیم و خودم دفعه اول که با سرفه های شدیدت مواجه شدم و نزدیک بود استفراغ کنی برات زده بودم و آروم شده بودی. خداروشکر سرفه هات هم داره بهتر میشه...

بلا دور باشه از همه بچه های کوچولو و معصوم انشاالله... 

نوشته شده در شنبه 23 مرداد 1395ساعت 15:17 توسط صبا نظرات (7)

این روزها خیلی سعی می کنی که غم بزرگ و فشار زیاد ناشی از کارت رو به من و پسرمون منتقل نکنی و دردت رو توی دل خودت نگه داری ولی اگه من تو رو نشناسم کی بشناسه؟

جز من کی میتونه از عمق چشمانت حرفهای دلت رو بخونه؟

به چهره ات لبخند می آوری و به رویمان می خندی ولی در دل...

آن هنگام که سر برشانه ام گذاشتی و اشکِ گوشه چشمانت را دیدم یقین بدان که شکستم ولی باید تکیه گاه محکمی باشم و بایستم تا سنگ صبورت باشم

گاهی فکر میکنم چقدر مرد بودن سخته وقتی نتوانی براحتی مثل یک زن درددل کنی، وقتی همه تلاشت را بکنی که اشک به چشمت نیاید ولی من همیشه ی خدا اشکم لب مشکم باشد و به هر دلیلِ بی دلیلی جاری...

خدایا فقط تو میتونی نجاتش بدی خودت غم بزرگ دلش رو رفع کن...

خدایا کمکم کن فقط آرامشِ محض باشم برایش...

خدایا دستم به سمت توئه دستم رو بگیر...

نوشته شده در پنج‌شنبه 21 مرداد 1395ساعت 12:33 توسط صبا نظرات (3)

  1    2    3    4    5    ...    7  >>

آخرین مطالب
» @title

Design By : RoozGozar.com