X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

عطر بهشت مادری
مادر که می شوی گویی بهشتی فراروی داری که تا ابد از عطر بهاری اش سرمست خواهی بود...

هفته گذشته یعنی دقیقا روز شنبه 16 مرداد صبح خوشحال و خندان با دوچرخه ات به کلاسِ جوانه های قرآن رفتیم و بعد از تموم شدن کلاست دوتایی برگشتیم. همه چیز خوب بود ولی قبل از خواب بعدازظهرت احساس کردم یکی از چشمات کمی قرمز شده ولی به حساب خستگی گذاشتم و اینکه خوابت میاد؛ خوابیدی ولی یکهو وسط خوابت پاشدی و از همون چشمت یه عالمه اشک جاری شد و گوشه ی چشمت هم عفونت کاملا مشخص بود و قِی کرده بود. خودت هم حسابی شوکه شده بودی از اینهمه آبی که از چشمت سرازیر شده بود اونم توی خواب! خلاصه به بابایی زنگ زدم و قرار شد از دکترت نوبت بگیرم. از خواب که پاشدی چشم قشنگت کاملا التهاب پیدا کرده بود و کوچولو شده بود و پلکت هم قرمز بود.

ساعت 7 عصر نوبت داشتیم و بعد از کمی منتظر شدن نوبتمون شد و رفتیم داخل؛ طبق معمول خیلی قشنگ سلام دادی و رفتی نشستی روی صندلی کنار میز آقای دکتر و من شروع کردم به دادن شرح حالت. دکتر برات قطره باکتی ماید (هر 4 ساعت یک قطره) و پماد چشمی تتراسیکلین (صبح و شب) تجویز کردن و خاطر نشان کردن که ممکنه چشم دیگه ات هم آلوده بشه و باید همین روند رو برای اون هم انجام بدیم و داروها رو تا 24 ساعت بعد از بهبودی ادامه بدیم. درباره قد و وزنت سوال کردم و گفتم احساس می کنم که وزنش خیلی خیلی کند بالا میره ولی آقای دکتر با خونسردی همیشگی شون گفتن که نه مشکلی نداره، بچه هایی که دوسال اول به سرعت وزن می گیرن و تپل میشن خیلی طبیعی هست که بعد از دوسالگی روند رشدشون کندتر بشه و اون حالت صعودی توی نمودار رو از دست بدن و من خیالم راحت شد، حالا دیگه در جواب اطرافیان (گرچه از سر دلسوزی بوده!) که مهدیار لاغر شده و ضعیف شده و... میتونم نظر دکترش رو ابلاغ کنم!!! در مورد آزمایش چکاپ هم ازشون پرسیدم که تابحال مهدیار هیچ آزمایشی نداده آیا لازم میدونین آزمایشی گرفته بشه؟ یه نگاهی به پرونده ات انداختن و سری به نشانه «نه» تکون دادن و گفتن چون مشکلی از لحاظ رشدی و بیماری خاصی نداشته لازم نیست و مثل همیشه دل بیقرار ما رو با حرفهاشون آروم کردن...خدا خیرشون بده.

نوبت به استفاده از داروها بود دو سه روز اول خیلی خیلی خوب همکاری کردی و مشکلی برای ریختن قطره و زدن پماد نداشتیم (گرچه طور دیگه ای تصور میشد!). همونطور که دکتر گفته بود چشم دیگه ات هم آلوده شد و داروها برای هردو استفاده شد ولی به دلیل اینکه پماد کمی چشمای نازت رو می سوزوند دیگه بعد از دو روز حاضر به زدن پماد نبودی ولی خداروشکر با قطره مشکلی نداشتی. تا روز چهارشنبه چشم اول بهبود پیدا کرده بود ولی چشم دوم درگیر بود منم چهارشنبه شب قطره چشم اول رو نریختم به حساب اینکه دیگه خوب شده؛ صبح پنج شنبه با پلک های بهم بسته شده و مژه های بهم چسبیده ی چشم اول روبرو شدم که تا دیروز خوبه خوب بود و آآآآه از نهادم بلند شد و دوباره عزا گرفتم...

خداروشکر تا امروز که قطره ها رو زدیم دیگه چشمای قشنگت داره کم کم خوب میشه و اثرات عفونت ناپدید میشن. راستی یادم رفت بگم وسطای هفته هم سرفه های خشکت بدون هیچ علامت دیگه ای شروع شد که فقط موقع خواب بود و در بیداری کوچکترین اثری ازشون نبود؛ تلفنی با دکترت صحبت کردم و گفتن که اسپری تنفسی سالبوتامول برات بزنم اتفاقا توی خونه از قبل داشتیم و خودم دفعه اول که با سرفه های شدیدت مواجه شدم و نزدیک بود استفراغ کنی برات زده بودم و آروم شده بودی. خداروشکر سرفه هات هم داره بهتر میشه...

بلا دور باشه از همه بچه های کوچولو و معصوم انشاالله... 

[ شنبه 23 مرداد 1395 ] [ 15:17 ] [ صبا ]

این روزها خیلی سعی می کنی که غم بزرگ و فشار زیاد ناشی از کارت رو به من و پسرمون منتقل نکنی و دردت رو توی دل خودت نگه داری ولی اگه من تو رو نشناسم کی بشناسه؟

جز من کی میتونه از عمق چشمانت حرفهای دلت رو بخونه؟

به چهره ات لبخند می آوری و به رویمان می خندی ولی در دل...

آن هنگام که سر برشانه ام گذاشتی و اشکِ گوشه چشمانت را دیدم یقین بدان که شکستم ولی باید تکیه گاه محکمی باشم و بایستم تا سنگ صبورت باشم

گاهی فکر میکنم چقدر مرد بودن سخته وقتی نتوانی براحتی مثل یک زن درددل کنی، وقتی همه تلاشت را بکنی که اشک به چشمت نیاید ولی من همیشه ی خدا اشکم لب مشکم باشد و به هر دلیلِ بی دلیلی جاری...

خدایا فقط تو میتونی نجاتش بدی خودت غم بزرگ دلش رو رفع کن...

خدایا کمکم کن فقط آرامشِ محض باشم برایش...

خدایا دستم به سمت توئه دستم رو بگیر...

[ پنج‌شنبه 21 مرداد 1395 ] [ 12:33 ] [ صبا ]

روز چهارشنبه 6 مرداد ماه به سمت تهران حرکت کردیم البته چون کار بابایی یکم طول کشید ساعت حدود 7.5 غروب بود که راه افتادیم. توی راه متوجه شدیم که خاله کوچیکت حالش بد شده و با مامانم رفته بیمارستان، حدود ساعت 1.5 شب بود که به تهران رسیدیم و یکراست رفتیم بیمارستان پیش مامانم اینا چون کسی خونه نبود. کلید خونه رو گرفتیم و اومدیم خونه؛ مامان و خاله ات هم صبح که حال خاله بهتر شده بود برگشتن.

عصر پنج شنبه ما و خواهر بزرگم و شوهرش به همراه خواهر کوچیکه رفتیم پارک ارم. شام رو هم برداشتیم که اونجا باهم بخوریم؛ مامانم که روز جمعه ناهار مهمون داشتن نیومدن تا در غیاب ما براحتی کارهای فردا رو انجام بدن. خیلی بهمون خوش گذشت البته شاید به تو بیشتر خوش گذشت چون حسابی بازی کردی و دستگاه های مختلف رو امتحان کردی. همگی سوار چرخ و فلک شدیم دوتا پاکت پاپ کرن هم خریده بودیم و من توی کیفم که نسبتا بزرگ بود جاسازی کرده بودم چون نوشته بودن خوردن تنقلات توی چرخ و فلک ممنوعه!!! ولی ما که حسابی گشنه مون بود وقتی اون بالای بالا رسیدیم و شهر زیرپامون بود تند تند شروع کردیم به خوردن پاپ کرنها و وقتی میرسیدیم پایین پاکتها رو قایم می کردیم که دیده نشن خلاصه کلی خندیدیم... سه تا خواهرها به همراهی تو فسقلی رفتیم سوار سرسره بزرگ آبشار بشیم و باجناقها نیومدن؛ من تورو توی بغلم گرفتم و با خواهرها همزمان از اون بالا سُر خوردیم و اومدیم پایین وای که چقدر هیجان انگیز بود کلی خندیدیم و خوش گذشت...ماشین برقی و موتور برقی هم که خوراک تو بود و حسابی دلی از عزا درآوردی! آخرسر رفتیم سمت دریاچه تا قایق سواری کنیم، منو و تو وبابایی به همراه خاله کوچیکه توی یه قایق چهارنفره و خاله بزرگه و شوهرش توی یه قایق دونفره سوار شدیم، دنبال هم میکردیم و قایق ها رو بهم می کوبیدیم و میخندیدم، جالب بود که یه بوفه کوچیک درست وسط دریاچه قرار داشت که اگه خواستیم تنقلاتی رو در طی قایقرانیِ نیم ساعته، ازش تهیه کنیم... توی فضای سبز پارک جای سوزن انداختن هم نبود و همه حصیرها کنارهم پهن شده بودن برای همین ما بساط شاممون رو در کنار ماشین هامون در پارکینگ پهن کردیم!

روز جمعه خانواده عمو و عمه ام مهمان مامان بودن و تو با نوه ی عموم که دوسالی از تو بزرگتره همبازی شدی و کلی خوش گذروندی. خداروشکر دورهمی خوبی بود. روز شنبه ظهر با مامانم و عزیز (مادربزرگ پدریم) و خواهرها برای ناهار به رستورانی در پارک جمشیدیه رفتیم که واقعا راهش برای عزیز مناسب نبود ولی ماشاالله هزارماشاالله بهشون حسابی کوهنوردی کردن...

تو تقریبا هر روز به همراه مامانم برای بازی و گردش به محوطه پایین مجتمع میرفتی و مامانم که همیشه آماده به خدمت برای تک نوه ی عزیزشه کلی دل به دلت میداد و همبازی بازی های کودکانه تو میشد و صدای خنده های از ته دلت به گوش ما می رسید.

از اونجایی که دلمون میخواست یه روز دیگه هم بمونیم و بابایی هم توی یکی از سازمانهای تهران کاری داشت، روز یکشنبه رو هم مرخصی گرفت تا صبح یکشنبه به کارش در اداره مذکور برسه و بنابراین بجای شنبه عصر، یکشنبه عصر حدودای ساعت 6 بعدازظهر به سمت اصفهان براه افتادیم. 

اینم از خاطرات چند روزه مون در کنار خانواده ام...   

[ شنبه 16 مرداد 1395 ] [ 16:45 ] [ صبا ]

توی ساعاتِ کلاست که مجبورم توی مؤسسه منتظرت بمونم، سرم رو به خوندن کتاب گرم کردم و اینجوری فاصله ی زیادی رو که متاسفانه طی این سالها با کتاب و کتابخوانی پیدا کردم، کم و کمتر میکنم...

قبل از شروع کلاسهات یکی از برنامه ریزی هام برای ساعاتی که تو در کلاسی، مطالعه بود و برای همین شبِ قبل از اولین جلسه ی کلاست در کتابخانه مان جستجویی کردم و کتاب "کمی دیرتر" نوشته سید مهدی شجاعی که چندسال پیش هدیه ای از طرف دوستی بود، انتخاب شد.

با خوندن چند سطر اول و چند صفحه اول واقعا جذبش شدم و کتاب منو با خودش همراه کرد. کتاب بصورت رمان گونه و داستان واره و در مورد ظهور آقا امام زمان (عج) هستش ولی اونقدر ساده و عینی و ملموس بیان شده که براحتی جذبت میکنه و مثل یه رمان جذاب میخوای همون اول، سر از آخرِ کار دربیاری...  

وقتی که افراد مختلف با شخصیتها و جایگاه های اجتماعی متفاوت موانعی رو که خودشون به دست خودشون برای ظهور آن حضرت ایجاد کرده بودن براحتی بیان میکردن و برخلاف تصور براحتی دعوت آقا رو رد میکردن یا براش توجیهی دست و پا میکردن و در واقع به نوعی نیامدن آقا رو طلب میکردن، من در جایگاه خواننده ی این نوشته ها چقدر حسرت خوردم به حال خودم حد نداره...گاهی از شدت رنجی که بر قلبم احساس میکردم ناخودآگاه اشک توی چشمام جمع میشد و دلم پر از حسرتِ خالی بودن دستانم میشد.

ولی فصل پایانی کتاب که فصل بهار نامگذاری شده خیلی شیرینه و پر از امید به رحمت و رحمانیت الهیه... وقتی کتاب تموم شد احساس کردم که باید دوباره سطر به سطرش رو بخونم و اینبار با دقت و تمرکز بیشتر و با همه وجودم، چقدر برایم لذتبخش شد خدایا شکرت...

خوندنش رو به شدت توصیه میکنم برای من که خیلی جذاب بود و تأثیرگذار!  

[ سه‌شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 18:53 ] [ صبا ]

پسرکم امروز یه بلایی از بیخ گوشِت گذشت خداروشکر...

وقتی از حموم بیرون اومدی، همونطور با پاهای خیست بدون اینکه خشکشون کرده باشی (با اینکه همیشه بهت گوشزد کردم!!!) شروع کردی به دویدن به سمت پذیرایی که به اصطلاح مثل همیشه از دستم فرار کنی و من که نتونسته بودم جلوتو بگیرم و حس ششمم انگار بهم نهیب میزد همونطور با نگرانی بهت نگاه میکردم که یکهو جلوی چشمام پات سر خورد و سرت به سرامیکها برخورد کرد و صدای بلندی هم داشت؛ بین دو حس نگرانی و عصبانیت سردرگم بودم و به سمتت دویدم؛ پهلوی سرت کمی بالاتر از گوش کاملا ورم کرده و بالا اومده بود و این فقط در عرض چند ثانیه اتفاق افتاده بود. سریع با بابایی تماس گرفتم و بعدش اسپند دود کردم و برات صدقه کنار گذاشتم. بابایی هم سریع خودشو رسوند و به بیمارستان بردیمت، توی راه با یه مظلومیتی ازمون میخواستی که پیش دکتر نریم ولی وقتی رسیدیم دیگه قانع شده بودی...

دل تو دلم نبود. پزشک اورژانس سرت رو دید و چون بیهوشی و استفراغ نداشتی گفت که خداروشکر چیزی نیست و نیاز به عکسبرداری هم نیست فقط یخ بذارید روش تا ورمش بخوابه. خیالمون راحت شد واقعا خدا بهمون رحم کرد.

خدایا خودت حافظ و نگهدار همه بچه های کوچولو باش و در پناه خودت به پدر و مادرشون ببخش.

[ سه‌شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 17:19 ] [ صبا ]

نمیدونم چرا یادم رفته بود راجع به شکست یکی از بزرگترین ترسهای زندگیم که حدودا دوماه پیش بود برات بنویسم؟!!

آخرین باری که پامو توی مطب دندانپزشکی گذاشته بودم اگه اشتباه نکنم برمی گشت به حدود بیست سال پیش وقتی به زورِ خانواده برای پر کردن دندان های شیری!!! رفته بودم. بعد از اون از ترسم دیگه نرفتم؛ البته هبچ وقت هم نیازی پیدا نکرده بودم چون سعی می کردم خوب ازشون نگهداری کنم و جنس دندونام هم خوب بود و هیچ وقت هم پوسیدگی بروز نکرد؛ دندانهای عقلم هم یکی پس از دیگری حدود 18-20 سالگی بیرون اومدن و چون فکم جا داشت هر چهارتا بخوبی جای خودشون رو پیدا کردن بدون کوچکترین مشکلی؛ ولی همیشه ترس بزرگی داشتم از رفتن به دندانپزشکی حتی دلم نمیخواست برای معاینه برم و وقتی یاد اون بوی زننده ی مطب میفتادم یا شکل ترسناک دستگاه ها و ابزار دندانپزشکی رو به یاد می آوردم مور مورم میشد و فقط سعی می کردم حواسم رو پرت کنم و به اصطلاح خودمو بزنم به اون راه!!!

وقتی که تورو حامله بودم یکی از دندونای عقلم شکست و اون زمان بود که فهمیدم هر لحظه ممکنه دندانپزشکی لازم بشم چون شکسته بود و جایی بود که براحتی مسواک بهش نمی رسید احتمال پوسیدگی زیادی داشت ولی باز از ترسم فکرش رو از ذهنم بیرون می کردم چون خیلی خیلی اذیتم می کرد... گذشت تا چند ماه پیش وقتی متوجه شدم یکی دیگه از دندونام کمی سیاه رنگ شده و بازم عزا گرفتم از فکر دوباره به این موضوع...

هیچ وقت توی این سالها نتونسته بودم خودمو راضی کنم و ترسش رو توی وجودم کم کنم ولی چندماه پیش وقتی دیدم بجز اون دندون عقل شکسته یکی دیگه از دندونام هم درگیر شده و به عصب رسیدنش تبدیل به مشکل بزرگتری میشد بالاخره قانع شدم که برای معاینه پیش دندانپزشک برم با همه ترس و اضطرابی که داشتم!

وقتی روی صندلی مخصوص دندانپزشکی نشستم واون چراغهای بزرگ بالای سرم رو دیدم و منتظر اومدن دکتر شدم از ترسی که توی وجودم بود احساس می کردم یکی از ترسناکترین لحظات عمرم رو دارم سپری می کنم شاید برات خنده دار باشه ولی وقتی تنهایی توی بلوک زایمان می رفتم تا با غول زایمان طبیعی بجنگم اینقدر احساس ترس نمی کردم و بلکه خیلی هم احساس قدرت داشتم و عین خیالم هم نبود؛ واقعا نمیدونم این ترس از دندانپزشکی منشأش چی بود؟

دکتر دندانهایم را معاینه کرد؛ دندان عقل نصفه و نیمه ام که ارزش ماندن نداشت باید کشیده میشد من فکر می کردم چون شکسته نیاز به جراحی داره و خیلی می ترسیدم ولی دکتر بهم اطمینان داد که اصلا اذیت نداره و خیلی راحت کشیده میشه و اصلا جراحی نمی خواد و اون دندان کمی سیاه شده ام هم یه پر کردن سطحی نیاز داشت و خداروشکر بقیه دندانها در سلامت بسر می بردند و خیالم راحت شد البته فعلا فقط خان معاینه را از هفت خان دندانپزشکی پشت سر گذاشته بودم و راه بسیاری در پیش بود، راستش الان خنده ام میگیره از تعریف کردنش و کمی هم شرمنده میشم که اینقدر در این زمینه ترسو تشریف دارم!!!

خلاصه به اصرار بابایی و اطمینان خاطر دادنِ دندانپزشک از اینکه کشیدن دندان عقلم اصلا سخت نیست، من همان شب زیر بارِ گرانِ کشیدن دندان عقلم رفتم. خان بعدی تزریق بیحسی بود که واقعا وحشت داشتم ولی اصلا و ابدا درد بخصوصی احساس نکردم و فکرشم نمی کردم اینقدر آسون باشه، بیحسی براحتی برایم تزریق شد ولی همان لحظات ابتدایی دستانم یخ کرد و احساس سنگینی در چشمانم و حالت تهوع و سرگیجه پیدا کردم و دستیار دندانپزشک یه لیوان آب قند غلیظ که شبیه عسل بود برایم آورد وقتی خوردم کم کم بهتر شدم و حالم کاملا خوب شد. دکتر مدام میگفت اگر حالتون بده میتونیم کشیدنش رو به یه روز دیگه موکول کنیم ولی من که تا آنجای کار را آمده بودم دیگه نمی خواستم یک روز دیگه همه ی این خان ها رو دوباره از سر بگذرونم و گفتم نه حالم خوبه، بکشید!!!

چشمانم را بستم و مدام در دل صلوات میفرستادم ولی شاید به چند ثانیه هم نکشید که گفت تموم شد! واقعا تموم شده بود؟!! همین؟!! به همین راحتی؟! پس چرا اینقدر خودمو اذیت کرده بودم؟ چرا این همه سال به ترسی بیهوده غلبه نکرده بودم؟ چرا این فوبیای وحشتناک را شکست نداده بودم؟!!

دو هفته بعد برای ترمیم سطحی دندان دیگرم رفتم و این بار شجاعتم بیشتر شده بود و اصلا حالم بد نشد!!! اونم بخوبی و راحتی هرچه تمامتر انجام شد و ذره ای اذیت نشدم خداروشکررر

پانوشت 1 : از این ترس های بی مورد و بی جهت زیاد توی زندگی هامون داریم که اگه بهشون غلبه کنیم زندگی خیلی شیرین تر از اونی که هست برامون جلوه میکنه. ترس های بی جهتی که وقتی بهشون غلبه می کنیم دیگه ترسناک که نه خنده دار میشن!

پانوشت 2 : راههای مقابله با ترس :

* تماس مستقیم با دخالت کردن در همان کاری که انسان از آن می هراسد. امام علی (ع) : هر گاه از چیزی می ترسی خود را در آن بیفکن که گاهی ترسیدن از آن چیز مهم تر از واقعیت خارجی است(حکمت 175 نهج البلاغه) انسان باید بداند که قابلیت های وجودی او بالاتر از انواع ترسهاست، چیزی نیست که قابل حل شدن نباشد، مشکلی نیست که آسان نگردد و ترسی نیست که برطرف نشود.

* یکی دیگر از ره های مقابله با ترس یاد خدا و توجه به قدرت لایزال خداوند است. امام علی (ع) : هر امیدی به جز امید به پروردگار بیهوده است و هر ترس قطعی به جز ترس از خدا نادرست است. (سایت مرجع)

[ یکشنبه 3 مرداد 1395 ] [ 14:24 ] [ صبا ]

وقته خوابه و داری با پتو سر و کله میزنی تا صاف بشه و روی خودت بندازیش و سخت درگیری، بابایی که کنارت نشسته شروع میکنه به درست کردن و صاف و صوف کردن بالشِت.

من به بابایی : پتوش مشکل داره، پتوشو درست کن.

تو به من : پتوم مشکل نداره خودت مشکل داری!!!

من و بابایی که داریم از خنده می ترکیم خودمونو جمع و جور می کنیم و میگیم : این حرف خوبی نیست.

اشاره به دستگاه ساندویچ میکر میکنی

و میگی : میدونی برای چی نون رو میذاریم توش؟ برای اینکه یه صبحانه خوشمززززززه درست بشه.

آخه تو اینو از کجا میدونی دیگه؟!! من که یادم نمیاد صبحانه خوشمزه با ساندویچ میکر درست کرده باشم!!!

تو هم خوب بلدی پاچه خاری کنیاااا : مامان بدو بریم توی اتاق بازی کنیم من عاشقتماااااا

توی خیابون ماشین آمبولانس میبینی

و میگی : خدا نکنه یکی مریض بشه با آمبولانس می برنش بیمارستان!

میخوای رول کیسه فریزر رو از توی کشو برداری

میگم : نه مامانی برندار.

میگی : نه نه قربوووونت بررررم...

آخه مگه من دیگه میتونم مانعت بشم؟

توی پارک رو می کنی به بچه های سوار بر الاکلنگ

و میگی : بچه ها دیگه پیاده بشید من با بابام میخوایم الاکلنگ بازی کنیم!!!

(بابایی همیشه همبازی تو در این زمینه است و اگه او باشه منو قبول نداری)

روی مبل لَم دادی و تلویزیون میبینی و من توی آشپزخونه مشغول کارم.

میگی : مامانی میای یه بوس خوشجلت کنم؟ آخه من خیلی دوسِت دارررم...

منم غرق میشم توی دریای عشق بی حد و مرز تو، عشقی که بی چشم داشته و بی منت ابراز میشه و یهو غافلگیرت میکنه

زنده باشی عزیزترینم

پانوشت : امروز 30ام تیرماه روز تولد بهترین بابا و همسر دنیاست. تولدت مبارک عزیزم من امید دارم به آینده ای روشن در کنارت انشاءالله. سایه ات بر سرمان مستدام...

[ چهارشنبه 30 تیر 1395 ] [ 16:55 ] [ صبا ]

از شروع امسال یعنی دو سه ماه گذشته مدام درحال تحقیق و بررسی برای یافتن یه کلاس آموزشی متناسب با سنت بوده ام؛ یه کلاسی که توش درعین حال که روابط اجتماعی و طرز برخورد با سایر همسن و سالانت و همینطور احترام و تبعیت از فردی به نام معلم رو می آموزی، از لحاظ آموزشی هم برات مفید باشه و همچنین اونقدر لذت ببری و نیازهای کودکانه ات برطرف بشه که خودت با شور و شوق به اونجا بری. 

خیلی پرس و جو و بررسی کردیم، بالا و پایین کردیم، به جاهای مختلف سر زدیم، از کانون پرورش فکری کودکان نزدیک محل زندگیمون تا باشگاه کودک و خانه کودک و همینطور کلاس های قرآنی جامعه القرآن و...

کانون پرورش فکری که همون اول گفتن باید پنج سالش تموم شده باشه و برای زیر پنج سال کلاسی نداریم، بنابراین کانون از لیست انتخابها حذف شد! 

باشگاه کودک یه باشگاه خصوصیه که برای بچه های سه سال به بالاست وقتی با بابایی رفتیم که راجع به کلاسهاش بپرسیم و توشو ببینیم به نظرمون خیلی برات جذاب بود، ایستگاه های مختلفی درنظر گرفته بودن و هر ایستگاه یه مربی داشت و بچه ها به ترتیب ایستگاه ها رو طی می کردن و همه ی برنامه ها هم برپایه بازی و ورزش و تخلیه انرژی بود یه ایستگاه هم برای گِل بازی داشت که حسابی خوش میگذشت ولی چون خصوصی بود اگه میخواستیم کلاسهای سه ماهه اش رو ثبت نام کنیم یکم هزینه اش زیاد میشد برای همین تصمیم گرفتیم هرموقع خواستیم بصورت آزاد بیاریمت و هزینه رو برای همون روز پرداخت کنیم، این مورد هم منتفی شد! 

خانه کودک به محل زندگیمون خیلی دور بود و هر روز باید با تو مسافت زیادی رو میرفتم که عملی نبود و برات خسته کننده میشد، من میخواستم کلاست حتما صبح ها باشه و موکول کردن کلاست به عصر و هر روز بابایی رو مجاب به طی مسیر کردن برای رسوندن ما رو هم اصلا نمی پسندیدم بنابراین این گزینه هم خیلی زود بار و بندیلشو بست!

تلفنی راجع به کلاسهای قرآنی جامعه القرآن که خیلی نزدیک خونه بود پرسیدم، اینکه کلاسها متناسب سنت هست یانه و همینطور زمانش، کلاس حفظ قرآن با ایما و اشاره برای سنین سه سال به بالا رو داشتن ولی زمان کلاس حدود سه و نیم - چهار بعدازظهر بود، فکر کردم که توی گرمای بعدازظهر تابستان وقتی که درست زمان خواب بعدازظهرت هست این کلاس هم نمی تونه انتخاب مناسبی باشه و بنابراین این مورد هم کنسل شد! 

چند وقت پیش وقتی با ماشین از یکی از کوچه های اطراف خونه عبور می کردیم چشمم به یه تابلو افتاد که نوشته بود «مهد قرآن و ولایت» و کنارش هم لیست کلاسهای تابستانی که برگزار می کردن رو نوشته بودن، کلاسهای قرآنی، نقاشی، سفال، رباتیک و... که از سن 3-6 سال ثبت نام می کردن؛ این توی ذهنم موند تا اینکه یه روز به همراه تو به اونجا رفتیم. درواقع یه مرکز پیش دبستانی مستقل ولی زیرنظر مهد قرآن بود که در طول سال کلاس های فوق برنامه هم برگزار می کرد، الان که تابستان و پیش دبستانی تعطیله کلاس ها صبح ها ولی بعد از شروع سال تحصیلی کلاس ها بعدازظهر برگزار میشه.

محیطش خوب بود و مخصوصا طرز برخورد کارکنانش خیلی خیلی خوب بود و انگار که سالهاست آدم رو میشناسن کاملا گرم و صمیمی برخورد کردن. همون دفعه اول که به اونجا رفتم به دلم نشست و احساس کردم همون جاییه که دنبالش می گشتم. برای کلاس جوانه های قرآن و کلاس سفال ثبت نامت کردم. کلاس نقاشی کمی برات زود بود چون وجود بچه های بزرگتر توی کلاس که مطمئنا مهارت های بیشتری در زمینه نقاشی داشتن ممکن بود اعتماد به نفست رو پایین بیاره.

خودت خیلی خیلی علاقه نشون دادی به رفتن به کلاس و حتی خیلی قبل از شروعش منتظر بودی که زودتر زمانش برسه و برای همه هم تعریف می کردی و پز می دادی که قراره به کلاس بری. صبح وقتی بیدارت کردم و یادآوری کردم که روز کلاسته خوشحال و خندان بیدار شدی و با اشتیاق برای رفتن به کلاس آماده شدی و این برای من خیلی هیجان انگیز بود!

هفته ای دو جلسه کلاس جوانه های قرآن و دو جلسه کلاس سفال داری، صبح روزهای زوج با دوچرخه ات دوتایی باهم به اونجا میریم و با اینکه کمی آفتاب اذیت میکنه و باید یه مسیر تقریبا بیست و پنج دقیقه ای رو (البته با توجه به سرعت مهدیار نه من!) بپیماییم ولی سعی می کنیم بهمون خوش بگذره و از این باهم بودنمون استفاده های زیادی کنیم.

در طول کلاس که یک ساعته من اونجا منتظرت می مونم و مطالعه رو که متاسفانه مدتهاست از برنامه زندگیم حذف شده دوباره زنده می کنم و خیلی خیلی از این بابت خشنود و راضیم...

مربی کلاس جوانه های قرآن خیلی ازت راضیه و با اینکه کمی از بقیه بچه های کلاس کوچکتری ولی همپای اونها آیه های سوره سخت ماعون رو تکرار می کنی. اولش احساس کردم شاید جوّ کلاس بزرگتر از سنت باشه ولی وقتی با مربی صحبت کردم گفت که نه کلاس فقط جنبه آموزشی نداره بلکه قصه و شعر و بازی و سرگرمی هم هست، الان که سه جلسه ای از شروعش می گذره خودت خیلی علاقه داری و کل یک ساعت رو روی صندلیت توی کلاس میشینی و من از پشت درب بسته کلاس صدای تورو از لابلای صدای بقیه بچه ها می شنوم که کاملا با بقیه همراهی میکنی و با خاله خاله گفتنت به مربی مدام درحال حرف زدن باهاش هستی و گوشه گیری نمی کنی و این برای من و بابایی خیلی خوشاینده... 

جلسه اول کلاس سفال اولش اصلا حاضر نبودی که دست به گِل ها بزنی و من تعجب کردم چون توی خونه بازی با خمیر رو خیلی دوست داری و سرگرمت میکنه ولی به قول مربی خمیر با گِل متفاوته و دست رو اینطور کثیف نمیکنه و معتقد بود که با گذشت دو سه جلسه وقتی بچه های دیگه رو ببینی که چیزهای مختلف میسازن و رنگ میکنن علاقه مند میشی. خودم اومدم توی کلاس و دست به گِل ها بردم و همونطور که مربی گفته بود یه صفحه صاف برات درست کردم، دستت رو روش گذاشتی تا مربی دور دستت رو دربیاره و اینطوری شکل دستت درست شد دیگه آخراش خودت هم دوست داشتی دست بزنی و جاهای مختلفش رو با انگشتات که میزدی توی کاسه آب، صاف و صوف می کردی فکر کنم دیگه ترست از دست زدن به گِل از بین رفت. برات رنگ گواش هم خریدیم تا جلسه بعد دستی رو که ساختی با قلم مو رنگ کنی که خیلی ذوقش رو داری تا ببینیم جلسه بعد چی پیش میاد؟!!!

پانوشت : با اینکه با شروع کلاست هنوز اون فراغ بالی به اون صورت که فکرشو می کردم برام پیش نیومده و ساعات کلاست رو باید توی مؤسسه بمونم و اونقدری زمان نیست که بخوام بذارمت و به کاری برسم و برگردم ولی از این تغییر رویه ی گذران روزهامون خیلی خوشحالم و بزرگتر شدن و مستقلتر شدنت رو به چشم میبینم نازنینم.

[ یکشنبه 27 تیر 1395 ] [ 13:56 ] [ صبا ]

ماه رمضان امسال هم به پایان رسید، ابتدایش شاید می ترسیدیم از سختی روزه داری ها در این گرما و ساعت های طولانی ولی مثل برق و باد گذشت خیلی راحت بدون احساسِ سختی، خدای خوبمان خوووب میزبانی کرد و به ما خوش گذشت؛ باز هم در حسرتش می مانیم تا یک سال دیگر بگذرد و دوباره به میهمانی خدای خوبمان دعوت شویم اگر لایق باشیم... 

خیلی زود دلم تنگِ سحرها، افطارها و دورهمی ها شد... دلم تنگِ شب های قدر، جوشن کبیرها، قرآن بر سر گرفتن ها و خالی کردنِ دل از گرد و غبار معصیت ها شد... ولی امید دارم که بهترین تقدیر در سال جاری برایمان مقدر شود، سال جاری سال ظهور مولایمان باشد و من در این سال بنده بهتری برای خدایم باشم... انشاءالله 

آخرین جمعه ماه مبارک و روز قدس مثل هرسال سه تایی به سمت میدان امام (ره) رفتیم و مثل همیشه میدان شلوغ بود. جای جای میدان ماشین های بزرگ آتش نشانی ایستاده بودن و توی این گرمای ظهر تابستان به مردم روزه دار آب می پاشیدن تا گرما و روزه داری طاقت فرسا نباشه خدا خیرشون بده؛ تو که حسابی از دیدن هیبت ماشین های آتش نشانی و خود آتش نشان ها ذوق کرده بودی و اشتیاق زیادی برای خیس شدن توی اون گرما داشتی همش دوست داشتی اون اطراف کنار ماشین ها باشیم تا قطرات آب فواره مانندشون خیسمون کنه، البته که ماهم کم فیض نمی بردیم!!! حقیقتا توی این چندسالی که تو پسرک گلم مارو همراهی می کنی توی این راهپیمایی ها خیلی بهمون خوش میگذره حتی با دهان روزه حتی در گرمای طاقت فرسا...

شب عید فطر یعنی سه شنبه بعد از افطار، منزل مامان جون مراسم دعای ابوحمزه ثمالی و بعدش مولودی به مناسبت عید فطر، بصورت زنونه بود که خیلی خوب بود، سعی کردم شب آخر ماه مبارک رمضان ته مانده ی راز و نیاز ها و درددل هایم را به خدا بگویم و از آخرین فرصت های این خوانِ نعمت نهایت بهره را ببرم... به امید توفیق بیشتر

قرار بود تعطیلات عید فطر به تهران بریم ولی مامانم اینا برنامه یه سفر رو چیده بودن به تبریز و منطقه جلفا، از ما هم خواستن با اونها بریم ولی چون مسیر از اصفهان به تبریز برای ما طولانی میشد و بیشتر وقتمون در جاده می گذشت نتونستیم همراهیشون کنیم و اصفهان موندیم و سعی کردیم کنارهم بهمون خوش بگذره البته با چشم پوشی از اتفاقات ناخوشایندی که افتاد، بد نگذشت که ترجیح میدم از گفتنشون در اینجا پرهیز کنم باشد که در خاطرم نماند و به دست فراموشی سپرده شود... 

برای روز یکشنبه 20 تیرماه عروسی پسرخاله بابایی تهران دعوت بودیم ولی ما نتونستیم بریم چون به بابایی وسط هفته اونم بعد از سه روز تعطیلیِ عید فطر مرخصی نمی دادن، البته مامان جون و باباجون و دوتا عمه هات راهی شدن و به منم می گفتن تو و مهدیار بیاین با ما بریم، بابایی هم به عهده خودم گذاشته بود و حرفی نداشت که باهاشون برم ولی اینجوری بدون بابایی و دوروزه دوست نداشتم برم تهران، اصلا به دلم نمی چسبید تازه درست و حسابی هم نمی تونستم مامانم رو ببینم البته دلیل دیگه اش هم شروع اولین کلاس های تابستانی تو در روز شنبه نوزدهم تیرماه بود که نمی خواستم اول کاری غیبت داشته باشی (راجع به کلاس هات در پستی جداگانه مفصل توضیح خواهم داد!) 

پانوشت : دلیل تأخیر در نوشتنم چیزی جز این نبود که حوصله نوشتنم نمیومد. این پست رو هم بذار به حساب دست گرمی، می بینی که درهم برهمه!!!

[ دوشنبه 21 تیر 1395 ] [ 15:31 ] [ صبا ]

خیلی ها مثل پدرت در مسجد در کنار هم شانه به شانه ی هم، و من تنها در خانه با تک چراغی روشن تا نور بیشتر چشمان خواب تو را نیازارد، با کمترین میزان صدای تلویزیون تا تو را بدخواب نکند، با نوای دلنشین دعای جوشن کبیر از حرم حضرت معصومه (س) تا سحر با خدای خود خلوت کردم و بر بدی ها و معصیت ها و دستان خالی ام در تنهایی اشک ریختم و الهی العفو سر دادم... 

به امید قبولی برای همه  

التماس دعا

[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 12:31 ] [ صبا ]

با دلی پر رفتیم یا شاید بهتر است بگویم پرواز کردیم و سبک بارتر از همیشه بازگشتیم... 

دستانمان خالی بود، دستِ خالی رفتیم و امیدواریم در بازگشت دستانمان پر بوده باشد؛ او رئوف است او کریم است مگر می شود ما را دستِ خالی بازگرداند... 

با همه معصیت ها، کم کاری ها، سستی ها و لغزش ها باز هم دعوتمان کرد و چقدر نزد آن بزرگوار خجل بودیم از روسیاهی خویش... 

خدایا شکرت که باز هم قسمتمان شد، باز هم روزی مان کردی که هرچند کوتاه در آسمان معنویت پر بکشیم و روح و جانمان را جلا بخشیم...شکر  

شرح سفر خوبمون در ادامه مطلب 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 2 تیر 1395 ] [ 16:47 ] [ صبا ]

وقتی که دلت از این دنیا گرفته؛ وقتی که پر شدی از دغدغه ها و پریشان خاطری ها و سردرگمی ها؛

جایی امن و راحت می جویی برای خالی کردن و سبک کردن دل و آغوشی باز می خواهی برای گشودن بغضی که بر گلویت چنگ انداخته؛

و کجا بهتر از آنجا و چه کسی بهتر از او...

پانوشت: خیلی خیلی بی مقدمه عازم مشهد مقدس شدیم، پدرت رانندگی می کند، تو خواب نازی را تجربه میکنی و من چشم به راهی دوخته ام که به دلپذیرترین مقصد ختم می شود، به مشهد الرضا...

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا


[ چهارشنبه 26 خرداد 1395 ] [ 23:17 ] [ صبا ]

مرد من تو چقدر رنج می کشی...

تو چقدر محکمی...

تو چه دردی در سینه ات نگه داشتی و لب نمی زنی؟

و دستان من چقدر کم و کوچکند برای تسکین درد دلت

با تو چه کرده اند آدمهای جفاکار و از خدا بی خبر؟

خدایا خودت میبینی... خودت گواه باش که با او چه می کنند؟

چقدر بد و زشت است که به این نتیجه برسم که باید وجدان نداشته باشی و سرِ تسلیم در برابر هر ناحقی فرود بیاوری تا بمانی، تا تورا بخواهند، تا قبولت کنند، تا قَدرت را بدانند

آخ که چقدر حرف دارم برای گفتن... 

همان بهتر که دم نزنم؛ اینجا جای گفتن تلخی ها نیست...

خدایا صبر عنایت کن، صبـــــــــــــــــــر


[ سه‌شنبه 25 خرداد 1395 ] [ 14:50 ] [ صبا ]

زنگ ساعت حدود 3.5 صبح به صدا درمی آید و از خواب بیدارم می کند، سریع از جا بلند می شوم و به آسپزخانه می روم. باید غذا را گرم کنم و سالاد را آماده کنم. قابلمه غذا را روی اجاق گاز میگذارم و مشغول ور رفتن به پیچ رادیو می شوم که همین دیشب از بالای کمد بیرون آوردمش. صدایش را کم میکنم و گوشم را نزدیک بلندگویش می گیرم و به دنبال شبکه رادیویی موج ها را بالا و پایین می کنم...  


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 18 خرداد 1395 ] [ 16:45 ] [ صبا ]

پنج شنبه شب ۱۳ خرداد ماه قرار بود مامانم و خواهر بزرگم که شوهرش سفر رفته بود به اصفهان بیان، چون دیگه ماه رمضون در پیشه و نه ما و نه اونا نمی تونیم تا پایان ماه مبارک پیش هم بریم. خواهر کوچیکه هم که مشغول امتحانات دانشگاهش بود نتونست بیاد. دایی بزرگم قبلا یه بار به مامانم گفته بودن هروقت اصفهان میرید به ماهم خبر بدید بیایم چون از وقتی که تو به دنیا اومدی و برای دیدنمون اومدن اصفهان، دیگه نشده بود که بیان؛ ایندفعه یادم افتاد و به مامان گفتم اگه میخواید به دایی جون هم بگید این دو روز تعطیلی بیان اصفهان... 

خلاصه بعد از تعارف های زیاد من و مامانم به دایی جون و خانومشون مبنی بر اینکه دو روز بیاید و بمونید بالاخره اینطوری قبول کردن که بعد ازظهر جمعه برسن و شب بمونن و شنبه صبح هم برگردن تهران تا به شلوغی ها و ترافیک پایان تعطیلات برنخورن! (اولش میخواستن صبح بیان و ناهار پیش ما باشن و شب هم برگردن! ولی من راضی نشدم چون اینطوری خیلی سخت بود براشون و همش باید توی مسیر می بودن) 

مامانم و خواهرم خودشون با اتوبوس پنج شنبه شب رسیدن خونمون. تازگی ها نمیدونم چرا همش این سفرهای اتوبوسی شون به اصفهان یه گیری توش میفته، ایندفعه مثل اینکه اتوبان تهران-قم رو بسته بودن و اتوبوس مجبور میشه راهشو دورتر کنه و از مسیر فرودگاه بره برای همین یکی دو ساعتی دیرتر رسیدن و خب خیلی خسته شدن؛ دفعه قبل هم اتوبوسشون بین مسیر خراب میشه و وسط راه همه مسافرا رو پیاده میکنن و همه رو بین اتوبوس های دیگه پخش میکنن و کلی زمانبر و خسته کننده میشه!!!  

دایی جون صبح جمعه 14 خرداد با ماشین خودشون راه افتادن و گفتن که میخوان تفریحی بیان و حدودای بعدازظهر میرسن. تو که با مامانم حسابی بهت خوش گذشت چون دل به دلت میده و کلی باهات بازی میکنه، کلا کودک درون مامانم حسابی فعاله!!! خدا حفظشون کنه... 

جمعه بعد از خوردن ناهار، وسایل شام رو کم کم آماده کردم؛ قرار بود بعد از رسیدن دایی جون و استراحتشون غروب بزنیم بیرون چون شنبه برمی گشتن و باید از همین فرصت کم برای اصفهان گردی استفاده می کردیم. سمبوسه و سالاد الویه رو آماده کردم، بساط پیک نیک رو جمع کردیم و نزدیکای غروب با دایی جون اینا و مامانم و خواهرم رفتیم به سمت میدان امام؛ خیابون های اطراف میدان با اون ترافیکی که داشتن خبر از پر بودن پارکینگ ها و پیدا نشدن جای پارکِ ماشین می دادن ماهم که دوتا ماشین بودیم ولی بالاخره توی یکی از کوچه های نزدیک چهارراه شکرشکن پارک کردیم و خیابون حافظ رو پیاده به سمت میدان امام گز کردیم!!! 

بین راه از مهمانانمون با « فرنی و شیره » و « دوغ و گوشفیل » مخصوص اصفهان پذیرایی کردیم و واقعا که این دو خوردنی چقدر میچسبه و چقدر خاص و تکه و هیچ جا پیدا نمیشه!!! 

وارد میدان امام که میشیم همیشه احساس میکنم وارد یه تابلوی نقاشی تاریخی شدم و هرطرفش رو که نگاه میکنم از این همه ذوق و هنر به وجد میام و از نگاه کردن بهش سیر نمیشم، حالا خوبه نزدیک به شش ساله که ساکن اصفهانم و به نظر باید این مکان دیگه برام عادی و یکنواخت شده باشه ولی نه مگه میشه؟ همیشه هر نقطه اش مجذوبم میکنه، اصلا انگار آسمانش هم یه رنگ دیگه است اغراق نمی کنم واقعا آسمانش بی نظیره چون هیچ خبری از آسمون خراش های رنگ به رنگ و غول پیکر نیست تا از بین طبقات بی حدشون فقط دنبال تکه ای از آسمان بگردی بلکه وقتی وسط میدان ایستادی بین اون جبروت و هیبت آثار تاریخیش که درعین حال پراز ظرافت و زیباییه انگار همه ی آسمان را تقدیم تو کرده اند، خب مثل اینکه زیادی احساساتی شدم! خواستم همه احساسم رو راجع به این اثر بی نظیر بنویسم گرچه کلمات هیچ وقت یاری نمی کنن و اونقدر گویا نیستن... بگذریم. 

حقیقتا جز در روزهای راهپیمایی 22 بهمن و روز قدس، میدان رو اینقدر شلوغ و پرهمهمه ندیده بودم. وارد میدان که شدیم از دور آدمها مثل دسته مورچه ها بودن! ماشین های برقی و درشکه ها هم از بین این جمعیت آژیرکشان و بوق زنان به زور راه خودشون رو باز می کردن؛ یه درهم برهمی خاص و باصفایی بود، وسط میدان پر بود از حصیرهایی که کنار هم و بی فاصله پهن شده بودن و فضا پر بود از بوی کتلت!!! (جدی همه انگار تصمیم گرفته بودن اون شب کتلت بخورن) 

بعد از گشت زنی دور میدان برگشتیم سمت ماشین هایی که خیلی دور پارک شده بودن ولی چاره ای نبود جز پیاده رویِ دوباره! البته اشکالی نداشت همین گشت و گذار هم باصفا بود. میخواستیم شام رو کنار زاینده رود نه چندان خروشان بخوریم اما پارک های اطراف رودخونه چه این ور آب و چه اونور آب همه غلغله بود و ما بازهم مشکل جای پارک داشتیم ولی خداروشکر بالاخره دو جای پارک نزدیک بهم پیدا کردیم و شرمنده مهمونامون نشدیم و رفتیم کنار رودخونه ی کم آب، بساط شام رو پهن کردیم... 

صبح شنبه هم مهمانان عزیزمون بعد از خوردن صبحانه راهی تهران شدن. اینم از خاطرات این چند روزمون برای پسر عزیزم. 

پانوشت 1 : بابایی بعدازظهر دیروز شنبه با همکاراش برای مأموریت دو روزه رفتن تهران. مامان جون هم از سه شنبه هفته پیش با خواهرشون رفتن مشهد. این دو روز من و توئیم و باباجون. امیدوارم زیاد بهونه گیری نکنی، امروز یه وقتایی حسابی غرغرو شدی خدا فردا رو بخیر کنه... 

پانوشت 2 : همسرم وقتایی که نیستی زمان خیلی خیلی  کند میگذره... خدایا به تو سپردمش. 

پانوشت 3 : پیشاپیش حلول ماه میهمانی خدا، ماه پربرکت رمضان مبارک... دلم برای لحظات ناب سحر و افطار پر میکشه...  

پانوشت 4 : خدایا توفیق بده از این ماه توشه ای خوب برگیریم... توفیق بندگی، توفیق عبادت خالصانه، توفیق روزه داری صحیح (جزء جزء اعضای بدنمون) و...   

[ یکشنبه 16 خرداد 1395 ] [ 16:47 ] [ صبا ]

واقعا اثربخشه... میدونی چی رو میگم؟!  

اینکه خودمو بجای قاشق یا لقمه ای که قراره توی دهانت بره، بذارم بعدش صدامو ظریف کنم و جای اون حرف بزنم و با آب و تاب درباره شوق و اشتیاقم به رفتن توی دل تو صحبت کنم! 

بعد تویی که تا چند لحظه پیش از خوردن اون یه قاشق یا لقمه امتناع می کردی، حالا با خنده ای بر لبت و برقی در چشمان تیله ایت به سمت من اومده و دهانت رو باز می کنی و به این روش شاید دو سه لقمه دیگه رو هم نوش جان کنی!!! دیگه یه پا آرتیست شده مامانت 

این مایه بسی خرسندیه و البته واقفم به این نکته که اثربخشی این ترفند هم مانند اثربخشی ترفندهای پُست « پیروز میدان نبرد » دیری نمی پاید و باید متوسل به راه هایی دیگر شویم ولی همینشم غنیمته نه؟!!  

پانوشت : از وقتی غذاخور شدی یعنی حدود شش ماهگیت اصلا بدغذا نبودی و هرچیزی که برات درست میکردم میخوردی خیلی قشنگ، برای همینم من از امتحان کردن چیزای متنوع و غذاهای جورواجور هراسی نداشتم و میدونستم که میخوری، هر روز هم یه مدل غذایی برات درست می کردم. تا شیر خودمو میخوردی حسابی تپل مپل بودی ولی بعد از اینکه از شیر گرفتمت اشتهات برای غذا کمتر شد و با ورجه وورجه ها و تخلیه انرژی در روزت خب همون غذایی که میخوردی هم می سوزوندی دیگه برای همین هر کی تورو می بینه میگه از اون دفعه لاغرتر شدهولی واقعا اینطور نیست وزنت کم نمیشه ولی کند میره بالا در عوض قدت بلندتر میشه عزیزکم!!!  

ادامه مطلب هم خالی از لطف نیست


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 11 خرداد 1395 ] [ 10:06 ] [ صبا ]

نمیدونم بخاطر اینه که همیشه توی خونه پیشت بودم و بالطبع همبازی همیشگی ات بودم و یا اینکه کلا همه بچه ها توی این سنین اینجوری هستند که...

اکثر مواقع بلد نیستی چه جوری تنهایی بازی کنی و منو میخوای که کنارت باشم و بازی هاتو مدیریت کنم و تو هم کیف کنی! البته که منم مطمئنا کیف خواهم کرد و لحظات خوبی بین مون رقم خواهد خورد ولللللللی...

خب منم همیشه و همه وقت نمی تونم و نمیخوام که برای بازی با تو آماده به خدمت باشم یعنی یه جورایی توی دنیای بزرگترانه ی خودم نمیتونم همیشه کودک درونم رو فعال و آماده باش نگه دارم، اینه که گاهی بین مون متاسفانه جروبحث هایی پیش میاد که با اصرار تو به بازی و انکار من همراهه و این جریان مواقعی که بابایی در منزل هست هم در مورد بازی با او اتفاق می افته و طبیعتا او هم مثل من همیشه نمیتونه با تو همراهی کنه گرچه نشون داده که همبازی بسیار خوبی با توئه پسرکم...

از حق نگذریم گاهی هم اونقدر قشنگ مشغول بازی با اسباب بازی هایت می شوی که حقیقتا شگفت زده می شویم ولی این مواقع خیلی کم اتفاق می افتد...

پانوشت 1 : بابایی معتقده که چون از بچگی همیشه در دسترس بوده و باهات بازی کردم، این استقلال در بازی کردن رو ازت گرفتم ولی من معتقدم همه بچه ها توی این سنین از داشتن رهبری برای هدایت بازی هاشون لذت میبرن و بزرگتر که میشن مستقلتر میشن، راجع به این موضوع مطالعه ای نکردم یادم باشه برای اثبات یا رد اعتقادم در آینده ای نزدیک حتما مطالعه لازم می باشم!!!

پانوشت 2 : به شدت به دنبال و پیگیر کلاس آموزشی همراه با بازی مناسب سنت هستم تا کمی در محیط اجتماعی در تعامل با همسالانت قرار بگیری و مهارت های اجتماعی رو هم یاد بگیری. نتیجه پیگیری هامو حتما برات می نویسم. (شاید خنده دار باشه ولی از الان برای اون یکساعت و نیم یا دو ساعت کلاسِ تو کلی برای خودم و علایقم برنامه ریزی کردم!!!)

شادی و نشاط و سرزندگی آرزوی من برای تو بهترینم...

[ یکشنبه 9 خرداد 1395 ] [ 18:02 ] [ صبا ]

من خطاب به بابایی : از این مسیر بریم بهتره. 

تو : مامانی مسیر رو ببریم توی پارک بعد روی مسیرمون غذا بخوریم ( مسیر = حصیر )  

از نونوایی داریم برمی گردیم... 

تو : هرچقد راه میریم به خونمون نمی رسیم. 

منم باهات همدردی می کنم و میگم : آفتابش هم چه داغه! 

تو : آره آفتابش بده، نمیذاره به خونمون برسیم.    

تو : بابایی همسرت اسمش چیه؟ 

بابایی : صبا خانوم. 

تو : عه مامان صبا همسرته؟!!!  

 

من : لنگه دمپایی ت کجاست؟ 

تو : دمپایی پشت توت فرنگی قایم شده!!! ( توت فرنگی = توالت فرنگی )  

توی جاده داریم میریم و ماشین تکون میخوره... 

تو : واسه زیراندازه که هی تکون تکون می خوریم؟ 

من متوجه منظورت نمیشم و تو هی تکرار میکنی، کمی بعد میفهمم منظورت از زیرانداز همون دست اندازه.  

[ شنبه 8 خرداد 1395 ] [ 11:57 ] [ صبا ]

اواسط هفته ی گذشته یعنی دقیقا روز دوشنبه 27 اردیبهشت، برخلاف روزهای دیگه زودتر به خونه اومد. وقتی دکمه آیفون رو فشار دادم و در رو براش باز کردم با چهره ای خندان و خوشحال از اینکه امروز زودتر به خونه اومده به سمت پنجره ی رو به حیاط شتافتم!!!  

ولی وقتی اون چسب و باند بزرگ روی دستش  که نشان از یک تزریق سرم بود رو دیدم جا خوردم و فهمیدم که حال خوشی نداره و نگران به سمت در رفتم... 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 4 خرداد 1395 ] [ 15:48 ] [ صبا ]

پیش از این گفته بودم که دیگه داریم کم کم لجبازی ها رو در تو پررنگ تر می بینیم و بنابراین کمی حرص خوردن هامون بیشتر شده و سر و کله زدن با تو صبر و بردباری بیشتری رو می طلبه، ولی جدیدا یه راهکار برای غلبه بر این خصلت ناخوشایند که البته مقتضی سنت هست، پیدا کردیم؛ اونم اینکه وقتی می بینیم امر و نهی مداوم مون برای انجام کاری توسط تو اثرگذار نیست، انجام اون کار رو برای تو وارد یه مسابقه بازی مانند می کنیم.  

جالب اینجاست تو که تا چند دقیقه قبلش اصلا گوشِت بدهکار حرف ما نبوده، سریع السیر واکنش نشون میدی و همه ی تلاشت رو در جهت انجام درست اون کارِ بخصوص بکار می گیری!!! 

مثلا وقتی از بیرون به خونه می آییم اگه بخوایم بهت بگیم : « مهدیار باید بری دست هاتو با صابون بشوری چون خیلی کثیفن » اصلا و ابدا تحت هیچ شرایطی راضی به انجام کاری که بهت امر کردیم نمیشی ولی کافیه بابایی یا من بگیم : « نوبت کیه اول بره دستهاشو با صابون بشوره؟ » یکمی هم پیاز داغشو زیاد و شرایط رو برات هیجان انگیز می کنیم و مثلا می گیم : « مهدیار نه اول من، اول من! » اون موقع است که بالافاصله توی هر موقعیتی که باشی شاد و خوشحال سریع خودتو به دستشویی می رسونی و خیلی مشتاقانه شروع به شستن دست هات می کنی... 

یکی دیگه از ترفندها برای انجام کاری توسط تو، تعیین جایزه های کوچیکه که این مورد رو بیشتر برای خواب و خوراکت بکار می بریم؛ مثلا اگه ببینیم درست و حسابی نمیای سر سفره غذا بخوری، برای غذا خوردنت شرط می ذاریم که بعد از غذا یه شکلات یا بستنی جایزه میگیری و همینطور برای خواب بعد ازظهرت که مثلا اگه بخوابی عصری به پارک می ریم یا یه خوراکی مورد علاقه ات رو جایزه میگیری البته این مورد رو همیشه استفاده نمی کنیم تا تو شرطی و ببخشید باج گیربار نیای و سعی می کنیم استفاده از این ترفند محدود به زمان های خاص باشه و پشت سر هم نباشه!

خلاصه فعلا در غلبه بر این لجبازی کمی احساس می کینم «پیروزِ میدانِ نبرد» بوده و خرسندیم؛ البته می دونم که رفتار و خصوصیات بچه ها توی این سن مدام درحال تغییر و تحوله ولی به قول معروف چو فردا رسد فکر فردا کنیم

برو ادامه مطلب...


ادامه مطلب
[ پنج‌شنبه 23 اردیبهشت 1395 ] [ 11:30 ] [ صبا ]
1 2 3 4 5 6 >>
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اینجا دفترچه خاطراتی است که به لطف پروردگار پر می شود از یادآوری خوشیها و شادیها و خوبیها. خاطراتی به قلم یک مادر و از جنس کودکانه های پسرکی اردیبهشتی تا یادگاری باشد ارزشمند و خاص برای او و حتی برای خودم. نام پسرکمان را مهدیار نهادیم؛ امید داریم که انشاالله از یاران مولایمان مهدی (عج) باشد (متولد 92/2/3). <وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ>
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 11858