X
تبلیغات
رایتل
عطر بهشت مادری

مادر که می شوی گویی بهشتی فراروی داری که تا ابد از عطر بهاری اش سرمست خواهی بود

از شروع امسال یعنی دو سه ماه گذشته مدام درحال تحقیق و بررسی برای یافتن یه کلاس آموزشی متناسب با سنت بوده ام؛ یه کلاسی که توش درعین حال که روابط اجتماعی و طرز برخورد با سایر همسن و سالانت و همینطور احترام و تبعیت از فردی به نام معلم رو می آموزی، از لحاظ آموزشی هم برات مفید باشه و همچنین اونقدر لذت ببری و نیازهای کودکانه ات برطرف بشه که خودت با شور و شوق به اونجا بری. 

خیلی پرس و جو و بررسی کردیم، بالا و پایین کردیم، به جاهای مختلف سر زدیم، از کانون پرورش فکری کودکان نزدیک محل زندگیمون تا باشگاه کودک و خانه کودک و همینطور کلاس های قرآنی جامعه القرآن و...

کانون پرورش فکری که همون اول گفتن باید پنج سالش تموم شده باشه و برای زیر پنج سال کلاسی نداریم، بنابراین کانون از لیست انتخابها حذف شد! 

باشگاه کودک یه باشگاه خصوصیه که برای بچه های سه سال به بالاست وقتی با بابایی رفتیم که راجع به کلاسهاش بپرسیم و توشو ببینیم به نظرمون خیلی برات جذاب بود، ایستگاه های مختلفی درنظر گرفته بودن و هر ایستگاه یه مربی داشت و بچه ها به ترتیب ایستگاه ها رو طی می کردن و همه ی برنامه ها هم برپایه بازی و ورزش و تخلیه انرژی بود یه ایستگاه هم برای گِل بازی داشت که حسابی خوش میگذشت ولی چون خصوصی بود اگه میخواستیم کلاسهای سه ماهه اش رو ثبت نام کنیم یکم هزینه اش زیاد میشد برای همین تصمیم گرفتیم هرموقع خواستیم بصورت آزاد بیاریمت و هزینه رو برای همون روز پرداخت کنیم، این مورد هم منتفی شد! 

خانه کودک به محل زندگیمون خیلی دور بود و هر روز باید با تو مسافت زیادی رو میرفتم که عملی نبود و برات خسته کننده میشد، من میخواستم کلاست حتما صبح ها باشه و موکول کردن کلاست به عصر و هر روز بابایی رو مجاب به طی مسیر کردن برای رسوندن ما رو هم اصلا نمی پسندیدم بنابراین این گزینه هم خیلی زود بار و بندیلشو بست!

تلفنی راجع به کلاسهای قرآنی جامعه القرآن که خیلی نزدیک خونه بود پرسیدم، اینکه کلاسها متناسب سنت هست یانه و همینطور زمانش، کلاس حفظ قرآن با ایما و اشاره برای سنین سه سال به بالا رو داشتن ولی زمان کلاس حدود سه و نیم - چهار بعدازظهر بود، فکر کردم که توی گرمای بعدازظهر تابستان وقتی که درست زمان خواب بعدازظهرت هست این کلاس هم نمی تونه انتخاب مناسبی باشه و بنابراین این مورد هم کنسل شد! 

چند وقت پیش وقتی با ماشین از یکی از کوچه های اطراف خونه عبور می کردیم چشمم به یه تابلو افتاد که نوشته بود «مهد قرآن و ولایت» و کنارش هم لیست کلاسهای تابستانی که برگزار می کردن رو نوشته بودن، کلاسهای قرآنی، نقاشی، سفال، رباتیک و... که از سن 3-6 سال ثبت نام می کردن؛ این توی ذهنم موند تا اینکه یه روز به همراه تو به اونجا رفتیم. درواقع یه مرکز پیش دبستانی مستقل ولی زیرنظر مهد قرآن بود که در طول سال کلاس های فوق برنامه هم برگزار می کرد، الان که تابستان و پیش دبستانی تعطیله کلاس ها صبح ها ولی بعد از شروع سال تحصیلی کلاس ها بعدازظهر برگزار میشه.

محیطش خوب بود و مخصوصا طرز برخورد کارکنانش خیلی خیلی خوب بود و انگار که سالهاست آدم رو میشناسن کاملا گرم و صمیمی برخورد کردن. همون دفعه اول که به اونجا رفتم به دلم نشست و احساس کردم همون جاییه که دنبالش می گشتم. برای کلاس جوانه های قرآن و کلاس سفال ثبت نامت کردم. کلاس نقاشی کمی برات زود بود چون وجود بچه های بزرگتر توی کلاس که مطمئنا مهارت های بیشتری در زمینه نقاشی داشتن ممکن بود اعتماد به نفست رو پایین بیاره.

خودت خیلی خیلی علاقه نشون دادی به رفتن به کلاس و حتی خیلی قبل از شروعش منتظر بودی که زودتر زمانش برسه و برای همه هم تعریف می کردی و پز می دادی که قراره به کلاس بری. صبح وقتی بیدارت کردم و یادآوری کردم که روز کلاسته خوشحال و خندان بیدار شدی و با اشتیاق برای رفتن به کلاس آماده شدی و این برای من خیلی هیجان انگیز بود!

هفته ای دو جلسه کلاس جوانه های قرآن و دو جلسه کلاس سفال داری، صبح روزهای زوج با دوچرخه ات دوتایی باهم به اونجا میریم و با اینکه کمی آفتاب اذیت میکنه و باید یه مسیر تقریبا بیست و پنج دقیقه ای رو (البته با توجه به سرعت مهدیار نه من!) بپیماییم ولی سعی می کنیم بهمون خوش بگذره و از این باهم بودنمون استفاده های زیادی کنیم.

در طول کلاس که یک ساعته من اونجا منتظرت می مونم و مطالعه رو که متاسفانه مدتهاست از برنامه زندگیم حذف شده دوباره زنده می کنم و خیلی خیلی از این بابت خشنود و راضیم...

مربی کلاس جوانه های قرآن خیلی ازت راضیه و با اینکه کمی از بقیه بچه های کلاس کوچکتری ولی همپای اونها آیه های سوره سخت ماعون رو تکرار می کنی. اولش احساس کردم شاید جوّ کلاس بزرگتر از سنت باشه ولی وقتی با مربی صحبت کردم گفت که نه کلاس فقط جنبه آموزشی نداره بلکه قصه و شعر و بازی و سرگرمی هم هست، الان که سه جلسه ای از شروعش می گذره خودت خیلی علاقه داری و کل یک ساعت رو روی صندلیت توی کلاس میشینی و من از پشت درب بسته کلاس صدای تورو از لابلای صدای بقیه بچه ها می شنوم که کاملا با بقیه همراهی میکنی و با خاله خاله گفتنت به مربی مدام درحال حرف زدن باهاش هستی و گوشه گیری نمی کنی و این برای من و بابایی خیلی خوشاینده... 

جلسه اول کلاس سفال اولش اصلا حاضر نبودی که دست به گِل ها بزنی و من تعجب کردم چون توی خونه بازی با خمیر رو خیلی دوست داری و سرگرمت میکنه ولی به قول مربی خمیر با گِل متفاوته و دست رو اینطور کثیف نمیکنه و معتقد بود که با گذشت دو سه جلسه وقتی بچه های دیگه رو ببینی که چیزهای مختلف میسازن و رنگ میکنن علاقه مند میشی. خودم اومدم توی کلاس و دست به گِل ها بردم و همونطور که مربی گفته بود یه صفحه صاف برات درست کردم، دستت رو روش گذاشتی تا مربی دور دستت رو دربیاره و اینطوری شکل دستت درست شد دیگه آخراش خودت هم دوست داشتی دست بزنی و جاهای مختلفش رو با انگشتات که میزدی توی کاسه آب، صاف و صوف می کردی فکر کنم دیگه ترست از دست زدن به گِل از بین رفت. برات رنگ گواش هم خریدیم تا جلسه بعد دستی رو که ساختی با قلم مو رنگ کنی که خیلی ذوقش رو داری تا ببینیم جلسه بعد چی پیش میاد؟!!!

پانوشت : با اینکه با شروع کلاست هنوز اون فراغ بالی به اون صورت که فکرشو می کردم برام پیش نیومده و ساعات کلاست رو باید توی مؤسسه بمونم و اونقدری زمان نیست که بخوام بذارمت و به کاری برسم و برگردم ولی از این تغییر رویه ی گذران روزهامون خیلی خوشحالم و بزرگتر شدن و مستقلتر شدنت رو به چشم میبینم نازنینم.

نوشته شده در یکشنبه 27 تیر 1395ساعت 13:56 توسط آرامش نظرات (0)|



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت


پیوند های روزانه

آرشیو سایت

پیوند ها

اختصاصی ویژه

طراح قالب

امکانات سایت